خواندنِ پنجره های تشنه را دوهفته پیش بسم الله گفتم و امروز ساعاتی پس از صلاة صبح، که دنبالِ بهانه ای برای فرار از کلافِ درهم پیچیده افکارم بودم، تمام شد.
#کتابطور.
معصومه چشم انتظار است دست به قلم شوم تا ۳نمایِ رواییِ درخواستیِ استاد را از زندگی اش بنویسم. تمرین سختی ست، هردو میدانیم ولی به جایش دست گذاشته ام در دستان خسرو باباخانی و قدم زنان و پر آه در کوچه های تاریک و مبهم زندگی او قدم میزنم.
نگفته بودم معصومه، مخلوق من است، نه؟! من خلقش کردم، ۱ماه است هویت گرفته و در ذهنم زندگی میکند ولی ۲۰سال دارد. خودم و خودش هردو از کمال گرایی ها و تردیدهایم به ستوه آمده ایم؛ یک روز چاقش میکنم و یک روز لاغر، یک روز منزوی است و یک روز شاداب و.... تنها ثباتِ زندگی اش تاالان اسم، سن و برادرانِ دوقلویِ ۹ساله اش هستند.
یکی از وظایفِ ما خالق هااین است که با شخصیت ها زندگی کنیم، آنقدر در این یکماه بااو زندگی کرده ام و عادت رفتاری برای او تراشیده ام که میشود مستقل از خودم حسابش کرد.مثلا همین حالا هم خونسرد ولی چپ چپ نگاهم میکند که از احوالم در ساعتِ ۲۱،در چهاردهمین روز ماه دوم تابستانِ سومین سال قرنِ ۱۴ مینویسم ولی از نوشتن تمرین خبری نیست!
گفته بودم تمرین سختی ست، نه؟ خب سختی اش بی تاثیر نیست در دست دست کردن هایم. کاش میشد مشورت کنم، مثلا با زینب یا آنا یا زهرا یا هرکدام از دوستانم بنشینم، بندهای تمرین را تک تک بحث کنیم و سیاه کنیم و لذت ببریم و تمامش کنیم!
راستی! خدا در خلق انسان و جهان مشورتی نگرفت، نیازی نداشت. آه... میبینی خدا؟!چطور ما را نماینده معرفی کرده ای وقتی منِ بنده ات در مخلوقِ فرضیِ خود مانده ام، چه برسد به تقدیر خویش؟!!!
#غیرجدی.
#برآمدهازدل.
لقمه دستم بود که مریم زنگ زد،خبر خلاصه بود:
"بیرقِ امام حسین رو میارم زیارت کنید".
آمد.الان که مینویسم نشسته ام جایی که جعبه را گرفتم از دستش، بازش کردم و و با تمامِ وجود بلعیدم بویِ خوشش را. پرچم را در آغوش گرفتم و خوش خیالانه خواستم فکر کنم روحم را در آغوش دارند.حالا که رفته است اشک ها امانم نمیدهند، بغضم نیت داشت با تریِ اشک بدرقه تان کند.
میدانی؛ مهمْ بودنِ توست، مهم نیست که پرچم و بیرق باشد،زیارت ضریح و مزارت یا روضه و گعده ی عزا؛ در هرموقعیت من میشوم حالِ ماهیِ که بیرون از آب مجبور است به زیستن و هرزمان آبی میبیند خود را در آن غوطه ور میکند و تمام قوای خود را به کار میگیرد تا خاطره و حبِ آب را در دلِ خود حک کند.
هربار من میشوم پیچکِ محکوم به رشد در تاریکی که با عبور هر روزنه، عهد میکند سبزتر شود تا بیشتر لمس کند نور را.
مولایِ من؛
بدونِ شما مرگ کمترین اتفاق است.
#أئمتی.
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو، شاید که نه، حتما مرده بودم.
|امـ... ـا بعد|
معصومه چشم انتظار است دست به قلم شوم تا ۳نمایِ رواییِ درخواستیِ استاد را از زندگی اش بنویسم. تمرین س
کتاب هایی کهـ به "ارزش" هااهمیت میدهند را دوست دارم.
مثلا کتابِ ویولون زنِ روی پل.
#کتابطور.
دقیق یادم نیست جلسه چندم بود ولی موضوعِ بحثِ نظری کارگاه این بود"هرنویسنده ای در بطنِ کتاب لقمه ای آماده کرده است که ما با خواندنِ تدریجی سطرها، آن لقمه رامیجویم!" این پدیده، مواجهه فعالانه و نقدانه میخواهد که کارِ هرکسی نیست!
کارِ من هم نیست منتهی این نکته را گفتم چون؛
در بین نظراتِ دوستان درباره نویسنده و کتاب جمله ای به چشمم خورد که معتقد بود"ژوزه ساراماگو" هرگز عقایدش را در آثار بهجامانده از خود به خوانندگان تحمیل نکرد.
اما من مخالفم! ردِ پایِ عقاید کمنیستی به وضوح میانِ متنِ کتاب به چشم میخورد و کسی هست جرئت داشته باشد ادعا کند از کلماتی مثلِ "عدالت،برابری و..." خوشش نمی آید؟!
جالب است، نویسنده در مصاحبه ای گفته بود: "منظور از کوری سفید، فورانِ علم است". از این جهت موافقم با ساراماگو آنقدر که در طولِ خواندن کتاب سوالی رهایم نمی کرد؛+من کی کور میشوم؟!
رئالیسمی که در داستان موج میخورد آنقدر شدید است که حق دارید اگر در جایی شما هم حالتان بد شود،خسته شوید یا گریه کنید.
متفاوت بودنِ شخصیت پردازی ها را از جهت منحصر به فرد بودن هرشخصیت دوست دارم باوجوداینکه اسم ندارند،نشانه دارند؛ دخترعینکی، پسرلوچ، همسر دکتر و...!
نظرداشتم در انتهای یادداشت یک خط اضافه کنم و بنویسم؛ اگر روحیه حساسی دارید شاید بهتراست نخوانید! اما به گمانم درستتر این است که بنویسم؛ اگر واقع گرا نیستید و ترجیح میدهید، ندانید و نبیند و مواجه نشوید، نخوانید کوری را.
همین.
#کتابطور.
|امـ... ـا بعد|
_اولین مواجهه یک طرفه ام با احمد محمود در زمین سوخته بود.مواجهه ای بسی سخت و عمیق! _من چیزی از کتاب
کوری مدام تداعی کننده زمین سوخته بود برای من که بنظر میرسد اشتراکاتِ نویسنده ها" احمد محمود"و "ژوزه ساراماگو" دلیل اصلی این تداعی ست، وگرنه خود آثار اشتراکات کمی دارند.🤔
|امـ... ـا بعد|
گاه می رنجم و دلم میخواهد چون کودکان با گریه های بلند اعتراض کنم تا به اغوشت دعوتم کنی.ببخش دلم را!
هنوز هم... گاه می رنجم و دلم میخواهد چون کودکان با گریه های بلند اعتراض کنم تا....... 💔
کمالگرایی مثل چاه بی انتهاست.
کلمه گولزنندهای ئه؛ وقتی میگیم کمال، خب معلومه، کی دلش نمیخواد به کمال برسه؟
اما درواقع یه دور باطله، تو به هرچی میرسی احساس میکنی کمه، تو کمی، کاری نکردی، از این بهتر هم میشه و باید بشه، پس بیشتر میدوی یا اصلا کلا فلج میشی و بیخیال همه چیز و فکر رسیدن به قلهای که اصلا وجود خارجی نداره تو رو مثل خوره از درون پوک میکنه.
از طرفی خیلی از ناهنجاریها رو وقتی ریشهیابی میکنی به این اسناد یا طرز فکر میرسی: «حس ناکافی بودن، عدم رضایت از دستاوردها و دستکم گرفتنشون یا به عبارت سادهتر: کمالگرایی».
نمیدونم کی احتیاج داره اینو بخونه اما هیچ ورژن عالی و بیعیب و نقصی وجود نداره، ایدئال محض، کمال محض، رسیدن به همه چیزهای خواستنی دنیا در طول عمر یه آدم، عملا ممکن نیس. ما مجبوریم یا از مسیر و از میزان تلاشهامون راضی بشیم و لذت ببریم و یاد بگیریم خودمون و شرایطمون رو بپذیریم و یا مضمحل بشیم و از رده خارج بشیم.
#روانشناسی
#کمالگرایی
@yekravanshenaas