•. ۶۲
این، بیماری بزرگ روح انسان است:
پیوسته چشم به اینده داشتن ،و این امرِ بدیهی را باور نکردن که بخش عمدهیی از اینده،در گذشته ها به جای مانده است ، و الباقی آینده نیز ،ارام ارام، به گذشته خواهد رفت ،و انسان، باز، گرسنه و تشنه و شوربخت، چشم به اینده یی خواهد دوخت که به پایانِ پایان رسیده است.
•. ۶۳
زیرا هر بازگشتی به ایمان و اخلاق، لحظه های کوتاه و بی اعتبار تعیش را تخریب میکند، و انسان امروز، معتاد است به عشرت های باطل لحظهیی .
.
.
انسان به مدد رایانه ها و اَبَررایانه ها بر شوربختی خویش غلبه نخواهد کرد، بل با نیم نگاهی بنیاد های معنوی خویش میتواند مزه مطبوع رفاهِ روح را بچشد و خستگی چند هزارساله را از تن بتکاند.
•. ۹۶
محبوبِ غم داران و یارخواهان بودن جرمی است که بدکاران ،هرگز آن را نبخشیدند و نخواهند بخشید.
•. ۹۶
خنجرِ تیزْاب خورده را، شاید که تنها برای سینهی خنجرپذیرِ خوبان و عزیزان ساختند.
این روزها نصفِ انرژیم برایِ کنترلِ عصبانیتَم صرف میشهـ... بازم حس میکنم آدمِ عصبییی شدم.عمیقا ناراحتم.
#خطرهوسکردن.
_عکس حاویِ خوردنی است._
+بلاخره برای نجاتِ مغزم، قدم اول را برداشتم! ابتدایِ شهریور لیستی از کارهایی که باید تا قبل از مهر انجام میشد تهیه کردم. با کمک آهنربایِ مشکی رنگ به دیواره سمتِ راستِ یخچال چسباندم. جلوی چشمم گذاشتم. میخواستم تیک خوردن مربع جلویِ هرعبارت لبخندی شود، قوتی شود و نفس آسوده ای.
آخرین مربع خالیِ آن لیست، دیرتر از توقعم، سه ماه بعد از آن روز که خلق شد،امروز پر شد. همه چیز آنطور که میخواستم رقم نخورد. در تمام این سه ماه مربع های بدونِ تیک اخم می شدند، ناراحتی می شدند و اضطراب. آن کاغذ ۲ماه دیرتر از موعود دور انداخته شد.کاش تمام درد آن کاغد و لیست بود، دردم آن همه باری بود که روی شانه هایم سنگینی میکرد و نمیتوانستم برش دارم. نمیدانم چطور توضیح بدهم که منشأ سنگینی اش از چه بود. مثلا شستن آشپزخانه،کاری بود که تا قبل نوشتن روی کاغذ دوسال عقب انداخته شد و هیچ وقت باری روی شانه هایم نبود امااز بعد نوشته شدن تا قبل شسته شدن کمرم را خم کرده بود!