eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
اینکه هربار با خیاط به چالش میخورم واقعا ناراحت کننده ست!!!
زن من یکماهه بهت پارچه دادم!!
شاید سکون چیزهای پیرامون ما از آنجا می آید که مطمئیم آنها همانهایی اند که هستند و نه چیزهای دیگری، واز سکون اندیشه ما در برابر آنها. مارسل پروست.
دلم آغوشت را میخواهد.... حیف که من دیگر آن نرگس نیستم.
و اگر نجاتت ندهد، بیتابی هلاکت میکند! _ علی‌‌بن‌ابی‌طالب‌علیه‌السلام @alaviaat | نهج‌البلاغه،حکمت۱۸۹
چشم هایش، تمامِ ماجرا بودند....
••• ۴از ۶۳ ••• هر اثر استاد امیرخانی را که میخوانی، به سهولت "انتقادِ نهفته" در داستان را دریافت میکنی. گویی که رسالت دارد کلمه مناسب در جایِ خالیِ متنِ زندگی را پیدا کند. می گویند نام یکی از پیامبران، قیدار است. "قیدار" هم عنوان کتاب است و هم اسم شخصیت اصلی داستان. قیدار را که بخوانی با مفاهیمی مانندمرام، مروت،جوانمردی و لوتی منشی بسیار دمخور میشوی. نیمه نگاهی به ایران و تهران قدیم می اندازی. دلت بسیار کباب خواهد خواست. دیگر بی تفاوت از کنار کامیون ها و گاراژها رد نخواهی شد. کنجکاوِ دیدن زورخانه و شناختنِ پهلوان تختی خواهی شد. حالت را خوب میکند اما وعده ی یک متن راحت را نمی دهم! کمی سخت ولی شیرین است. مثلِ شربت آبلیموی خنک در گرمای ظهر اهواز.(: .
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاترول خیلی ماشین قشنگیه، مگه نه....؟! 🥲
آخرین باری که از خوشحالی نخوابیدم رو یادم نیست!! هی با لبخند به سقفِ خالی نگاه کردن رو یادم نیست. از این پهلو به اون پهلو شدن و دست زیر گونه خیالبافی کردن رو یادم نیست! خبری که رسید ساده ست. حتی موفقیت نهایی هم نیست. ممکنه حتی با خودتون بگید همش همین!؟ یکسال پیش، فصل بهار در ترم خلاق که مرحله اول نویسندگی مدرسه مبناست موفق شدم و تابستان برای مرحله دوم، نویسندگی مقدماتی اسم نوشتم.مرحله سوم رو هیچ وقت تجربه نکردم! باوجود یکسال تلاش، رشدی که باید حاصل نمیشد. راستش رو بخواید داشتم به "امید" بی اعتماد میشدم. امشب خبر رسید، بلاخره داستانم تونست من رو به مرحله سوم برسونه...بلاخره یکسال کتاب خوندن، نوشتن، سوژه پیدا کردن، زور زدن برای خلاق بودن، کم کردن حاشیه ها و حتی گریه برای دووم اوردن نتیجه داد.... و چقدرررر حیف که استیکر جیغ نداریم تا صدتا بذارم شاید بتونید متوجه عمق خوشحالی ام بشید. من هنوز نویسنده نشدم، همچنان خیلی باید بنویسم و پاره کنم، خیلی باید کتاب بخونم، مدام باید نقد بشم،تکنیک خاصی بلد نیستم، عمق خاصی از قلم دست گرفتن رو تجربه نکردم و مراحل زیادی مونده که باید طی کنم تا شاااید روزی با شنیدن عنوانِ"نویسنده"ذوق مرگ بشم! منتهی خبر خوشحال کننده امشب _که اتفاقا نویدِ روزهای سخته_ شبیه صدایِ کشیده شدن چوب کبریت و روشن شدنِ شعله ظریفِ ضعیفِ شمع درتاریکی بود. این کم توان ولی کله شق، مرا با جسارت برباد رفته آشتی داد.جسارتی که روزی همه چیز بود و امروز، انگار نامرئی‌ست. . . ! . .
شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشم های من است به چشمهایم نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت _زنده یاد حسین پناهی_
صبح جمعه است.علی‌رغم شرایط ناکافی،امروز دوست داشتنی و زیباست. از آن صبح هایی ست که دوست دارم با سر و صدایِ ملایمِ خانواده بیدار شوم،بهم خوردنِ استکان و بشقاب ها و صدایِ شُره کردنِ آب و پر کردنِ فلاکس.از آن خلسه های مخملی که دوست دارم بیدار شوم،نه صرفا از رخت خواب بلند شوم!دریغا که "خیال" امروز با من است؛ در خانه منجمد شده‌،با صدایِ زنگِ تلفن بیدار شدم.خبر از بیدار باش بود و مکالمه با "پاشو یاعلی" به پایان رسید. فقط ۴ساعت خوابیده بودم. مانتو، شلوار و مقنعه یِ همیشه دم دستم را چنگ زدم. ربع ساعت بعد که دستم سویچ میچرخاند، فانتزی ام را از صبح جمعه تصور میکردم،مثلا گاهی تصویر کتری که روی گاز می نشیند تا بسوزد را خیال میکردم و گاهی پنجره هایی که باز میشوند تا خانه پذیرایِ نور شود و یا بساط صبحانه ای که با راحیل** چیده و نوش جان میشود. این خیال با من ماند.دنبال جا پارک میگشتم و ذهنم تصویر میساخت از مَنی که خانه مرتب میکردم. در پی برف شادی قفسه ها را چک میکردم و گمانِ نرگس در عالمِ خود به مواد غذا و ناهار میپرداخت. من هنوز به پناهِ سقفِ خانه برنگشته ام اما خیال هنوز با من است. . . . . .
خیلی وقت بود به خودم هدیه نداده بودم. البته که جیبم فکر میکنه زمانِ مناسبی نبود، اما چقدر باید صبرمیکردم تا زمان مناسب برسه؟ 🐳