نصفِ قدِ مرا داشت.پیراهنِ حریرش را با لُپ هایِ گل افتاده اش ست کرده بود.طرحِ کیفِ سفیدِ روی دوشش از لابه لای موهایِ بلند خرمایی اش نامعلوم بود. ووروجک پلک هایش را با اکلینِ صورتی براق کرده بود.
قبل از ورودِ او با خاله اش،مشتری دیگری داشتم. بعد از مدتی که نوبتِ رسیدگی به سفارشِ آنها شد.انتخابِ کیکِ طوسی رنگ غافلگیرم کرد. منتظر بودم رنگِ روشنِ دخترانه ای بگوید. بچه ها چقدر حرف برای گفتن دارند. تمام مدت داشت با خاله اش صحبت میکرد:
"خاله سرکلاس سیماجون خیلی تشویقم کرد"
"خاله من میخوام کیک رو برش بدم باید سعی کنم مثلث خوبی درشون بیارم!"
"خاله میشه بگی اسنپ بیاد من خیلی خسته ام میخوام برم خونه"
خاله یِ یونیفرم پوشیده برای همه حرفهایش حوصله داشت.صرفا تایید نمیکرد بلکه جوابی برای هر مسئله میگفت:
"خب تو خیلی تمرین کردی و کارت واقعا خوبه!"
"باید از مادرت بپرسی که نظرش درباره برش زدن چیه ولی اگر بتونی دقت کنی احتمالا بتونی!"
"اول باید پول کیک رو بدیم بعد اسنپ بگیریم، ممکنه نزدیک باشه!"
من جعبه کیک را تا صندوق بُردم.آنجا بعد از پرداخت هزینه قبل از اینکه خاله اش دست دراز کند برای برداشتن کیک، دو کَفِ دست تپل به طرفینِ جعبه چسبیده بود و میخواست آن را بردار: "من میخوام بلندش کنم!"
خاله اش راضی نبود، نمیخواست آسیبی به کیک برسد ولی دخترک هنوز اصرار میکرد و راضی به کندنِ انگشتهایش از جعبه نبود. سرانجام حریفِ منطقِ خاله اش نشد. صورت جمع شده اش هنگامِ تسلیم شدن خوردنی بود.با چونه چسبیده به سینه و دست های مشت شده پیشاپیش راه افتاد سمتِ خروجی، قبل خارج شدن از چارچوب در، سرش را عقب کشید و گفت: "خاله!! بدون که خیلی بَدی!!" قلبم شکست! خاله اش بی تفاوت رفت. بعد از چنددقیقه جعبهیِ مُکعبیِ سفیدِ کیک، آغوشِ دخترک را پرکرده بود ولی من دیگر لبخند نداشتم.ناخودآگاه از ابتدا او را راحیل دیده بودم،اگر روزی راحیل به من بگوید: خیلی بدی اصلا بعید نیست همانجا پا دراز کنم به گریه!
#خالهشدنمگهتلخیهمداره؟
#انرژیزافقطراحیل.
#یکیمنوبگیرهالانگریهمیکنم.):
#انرژیزا
#ازمغازه.
گشنمه. خواهرم دوساعت پیش گفت غذا بیارم؟ گفتم نمیخوام. الان جرئت ندارم بگم گشنمه!)):
|امـ... ـا بعد|
یک عملیات مهم را مدام عقب می اندازم! "یادداشت نوشتن و معرفی کتاب های تمام شده طی ۲،۳ماه اخیر" 🫠 تاا
قاعدتا باید از اولین کتابِ لیست شروع کنم اما میتوانم و دوست دارم پس از آخرین کتاب لیست که اخیرا تمام شد شروع میکنم. 🦦
هدایت شده از |امـ... ـا بعد|
••• ۵از ۶۳•••
#چند_از_چند
مدتی هست متوجه شدم بلاخره در زندگی نامه هایِ شهدا از قدیس سازی فاصله گرفتیم و حقیقت روایت میشود.مثلا در کتاب پرتگاه پشت پاشنه با نمایش جنبه های مختلف،خوب و بد زندگیِ آقای عبدالبصیر متوجه این موضوع میشویم.
چقدر اسم "عبدالبصیر"قشنگ بود.
چقدر اسم کتاب عجیب بود.از خواندن کتاب راضی هستم.از آشنایی با شهید خوشحالم ولی حیف که کتاب را دوستش نداشتم.
یک مدت برای هرپیامِ تبریک و تسلیتی حتما از عاقبت بخیری چیزی میگفتم. نوزادی متولد میشد،دختر پسری وصلت میکردند، کسی شاغل میشد و یا فارغ التحصیلی هارا.
شما عاقبت بخیر شدید، عاقبتی خیرتر از شهادت سراغ ندارم.
حالا لطفا برای ما دعای عاقبت بخیری کنید آقای عبدالبصیر که هربار از عاقبتم میترسم.
شما ثابت کردید "توبه"یِ حقیقی شرافت انسان را متبلور میکند.
#کتابطور.
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
#حلقه_کتابخوانی_مبنا
#پرتگاه_پشت_پاشنه
#شهید_عبدالبصیر_جعفری
نان سَر سفره اوردن سخت است،
نانِحَلال سخت تر!
.
الْحَمْدُ للهِ عَلَی رِزْقاً حلالاً طيِّبا. ✨
.
#یکخطی.
|امـ... ـا بعد|
چندماه پیش بود که علی رکاب گروه ۷اکتبر را تاسیس کرد و مطالعات در زمینه اسرائیل،فلسطین و هکذا را با ت
هَمخوانیِ پنجمین کتاب در گروه ۷اکتبر آغاز شده است در حالی که آقای رکاب تصمیم گرفته اند تغییراتی اعمال شود.ما در هر دوشنبه باید محتوایی از این همخوانی را به صورت عمومی منتشر کنیم. پس از این به بعد یادداشت های هر دوشنبهیِ من حاویِ مقدار زیادی افشاگری از کتاب است. 🤝🏻
کتابِ حال حاضر: اختراع قوم یهود!
#هفتاکتبر