eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
101 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز خواهر کوچیکه ام رو اوردم دندانپزشکی. دلایلِ مختلف و زیادی برای راحت بودن و خوشحال بودن پیش این خانم دکتر هست. اما مهمترینش برای منِ همراهِ بیمار صندلی هایِ راحتشه. خیلی راحت میشه روش نشست و کتاب خوند! 😍😂🦦
مَشک ها، اشک دارم و آه.
وقتی نیست ولی هست: .
گویی غَمْ ریشه‌ای دیرین در انسان دارد. .
کافی ست نخواهم با کسی رو در رو شوم. نیمی از شهر به او شباهت پیدا میکنند!😒
دوست دارم برم مشهد یه سلفی خوب باامام رضا بگیرم بذارم پروفایل. 😌
••• ۹ از ۶۳••• قطرِ کتابِ اتاق شماره ۶ را می دانید؟! ۶میلی متر است. کتابِ نازک و داستانی ساده و بی تکلف است اما ذهنتان را وادار میکند دربرابرِ فلسفه‌ی‌ِ زندگی زانو بزنید. شاید هم واژگانی مثل روشنفکر را محکوم کنید! کتاب کم نظیری ست که فکر کردنِ بعد از آن بسی لذت بخش است.(: ¹سختترین قسمتِ خواندنِ کتب مملکت روس، تلفظ اسامی و بخاطر سپردن آنهاست.چطور دمیتریچ را بدون تداخل با یفیمیچ به حافظه بدهیم و انتظار امانتداری داشته باشیم؟! ²خودم، خودم را مکلف کردم بعد از خواندن کتاب چیزکی بنویسم اما برای اتاق شماره ۶،سه ماه طول کشید تا منتشر کردم. آقای چخوف معذرت میخواهم. . . .
"محترمانه رنج کشیدن، کارسختیه" 📖بندها.
درنهایت آدم؛ یا به کسی که بسیار دوست دارد، یا به کسی که از او متنفراست، بیشترین شباهت را پیدا خواهد کرد. .
هروقت به "مشهد" فکر میکنم غالبا گنبدِ طلایی‌تون به ذهنم میاد.آخه خودتون خوب میدونید و بهتره بگم از خودم هم بهتر میدونید که روحِ‌پُررنجِ‌من تو همین خیره خیره نگاه کردن ها سبک میشه. ظرفِ ذهنم اون لحظات سَرریز میشه. از من بهتر میدونید چطور به باقی مونده های جگرم دندون میزنم تا باز بخندم و بگم الحمدلله.دوست دارم بگم بیام مرهم بزنید به روح تیکه پاره ام؟ولی چه بیام و چه نیام... شما سلطانی... هرچی شما بخواید. چشم. . .
دهخدا در لغت‌نامه اش تولد را"پدید آمدن چیزی از چیزی"معنا کرده است. یعنی ما هرساله، پدیدآمدنِ خودمان را جشن میگیریم. باید اعتراف کنم هیچ وقت نسبت به این روزخاص حسِ خاصی نداشتم.حافظه یادش نیست ولی شاید در سال های دورتر،در کودکی دل، جشن و شادی خواسته بود، شاید! تعریف‌َم از حسِ خاص، شعف و شوقی متفاوت از باقی روزهاست.مثلا زود یا خوشحال بیدار شوم، در لباس و آراستگی پررنگتر ظاهر شوم، یا بخواهم کاری بیشتر و متفاوتتر از روزهای دیگر انجام دهم... نه! خبری از هیچ کدام این حالت ها و مشابهشان نبود. مثل همیشه هرساعتی که توانستم از پتو دل کندم. با همان لباس و ظاهر همیشگی سرکاررفتم. گاهی ضدآفتاب میزدم که آن هم تمام شده است. با مسائل روزمره دست و پنجه نرم کردم که اتفاقا کمی دستم بیشتر بند بود و حواسم از خودم پرت‌تر! اینکه احساس خاصی ندارم، یعنی روزخاصی نیست؟ البته که روز خاصی ست، "پدیدآمدن"، روزیِ بسیاری نشده است." نرگس بودن"قسمتِ اقلیتی است و "هویتم را زیستن" تجربه گری جز من ندارد. همیشه قدردانِ محبت خانواده بودم و هستم.همیشه در رفاقت خوش بخت بودم و هستم. انسانِ سرشلوغی شناخته شده ام،بااین عنوان خوب میدانم در وهله اول به فکر کسی بودن و سپس ابرازِ آن چه اتفاقِ مبارکی ست،الهی لایق باشم. أسألُ اللهَ خِتاماً بالرِّضا، أن يَجعلَ العُقبى لِما نَرجوهُ خَيرْ. عید میلادسیدة نرگس. ۱۴۰۴/۶/۳ . .