یک سری ایستاده بود پیش پسرعموم،
منتظر بود از نخل بهش خرما بده.
بهش لبخند زدم. اون معذب بود
هی منتظر بود ولش کنم،
هی من نمیتونستم. نچ! 👩🏻🦯
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن براین غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
_حافظ_
پشت روز روشنم،
شام سیاهی دیگر است.
آنچه آن را کوه خواندن،
پرتگاهی دیگر است.
_فاضل_
چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صدبار تو را دیده ام، ای غم به گمانم؟!
_فاضل_