هدایت شده از کلماتِکالِمن
___
من توی دسته آنهایی نیستم که هنوز هم باورشان نشده تو رفتهای. که بعد از آن "نَبَأ عظیم" هرجور شد خودشان را رساندند به ورزشگاه کَمیل شمعون و زیر پرچمهای زرد توی سرشان زدند و باد سرد صورت خیسشان را سوزنسوزن کرد. که اگر رفتنشان جور نشد، یا بغض کمحرفشان کرد یا دربهدر دنبال گوشهای بودند که بزنند زیر گریه. که هنوز هم از عبای شکلاتی و انگشتهای تپل و فرم عینکت حرف میزنند. که چند کتاب از تو خواندهاند و بلدند پشت سرهم از تو حرف بزنند برای بقیه. من حتی نیمرُخت را توی گردی بالای اسمم هم نگذاشتم. خجالتزدهام که توی صف آدمهای بالا نیستم. من فقط دلم برای غربتت میسوخت. هربار محوطهٔ پر از صندلی پلاستیکی را میدیدم که روبهرویشان مانیتور بزرگی روشن کردهاند، دلم خیلی میسوخت. هربار تصویر کلوزآپات را میدیدم که انگشت بالا بردهای و برای شمرها خط و نشان میکشی ولی جمعیتی نیست که لای رجزهایت اللهاکبر بگوید، دلم خیلی میسوخت و لعنت میفرستادم به دنیایی که جای صافی برای اولياءالله ندارد. دنیایی که آدمهای خوبش هم عین امامشان نباید ظاهر باشند. دنیایی که موجوداتی بینهایت پست دارد شبیه شمر. شمرها توی همه مکان و زمانها کپی شدهاند. شمرها بودند که ابراهیم را گذاشتند توی منجنیق و پرتش کردند وسط آتش. ابراهیم جایشان را تنگ کرده بود. یحیی جایشان را تنگ کرده بود که رگهای گردنش را بریدند و بردند برای خبیثترین آدم زمانش. هشتاد و چند تن بمب خالی کردند زیرِ زمین. زیرِ زمین هم جایشان را تنگ کرده بودی. نمیتوانستند تحملت کنند. خبر نداشتند همهٔ زمینِ بهشت به اسم آدمهای خوب سند خورده است. خبر نداشتند خدا برای هر کس دوتا جا آماده کرده است. زمینی توی بهشت و زمینی توی جهنم. اگر بهشتی باشند تکه جای اختصاصیشان توی جهنم ارث میرسد به جهنمیها. اگر هم جهنمی باشند گُلِ جایی که توی بهشت دارند سندش فسخ میشود و اسم میخورد برای بهشتیها. همه جاهایی از بهشت که مال شمرها بود، مال آنهایی بود که نگذاشتند #سیدحسن برایمان بماند، همهاش ارث میرسد به سید. سید هرجا از بهشت که بخواهد میگردد و شکر میکند. هفتاد و چهار زمر این را میگوید.
_
@siminpourmahmoud |کلماتِکالِمن|
نیاز دارم با هیچ کس حرف نزنم، هیچ کس با من حرف نزنه.
تنها باشم،بلکه پیدا شدم.(:
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل از این سخنرانی قرآن پخش کرده بود.
اگر اشتباه نکرده باشم سوره انسان بود. یک زمانی بسیار گوش میکردم.شروعِ خوبی برای صبحم بود.هرچند خوب نماند.البته...کسی و چیزی هم ضمانتی برای خوب ماندنش نداده بود. 🚬یادآوری زشت و به جایی بود.🦦
#جزئیاتدلبر
#روزمره.
ماشین یطوری تمیز شد که دارم شرمندهی اهالیِ اهواز میشم. فردا یا گرد و خاک میاد یا طوفان یا سیلِ شن یا هرچیزی که بطور طبیعی ماشین کثیف بشه.🥲🤝🏻
#هانکهخواستهقلبیمنچیزدیگریست.
#غیرجدی.
گاهی از خودم بدم میاد که تو این شرایط هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه دست به دامنِ خدا بشم برای تعجیل در ظهور و بعد گوشی به دست توی کانال ها سرک بکشم دنبال خبر.(:
نمیدونم بعد از چندماه، اما سلام بر پس زمینه جدید با موجی از احساساتِ خوب.(:
#تصویریکهکاشلمسبشه.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادم باشه زمان ازدواجَم پشتِ پا به فرهنگ و شعور نزنم:
از مشتری هایِ همیشگی به حساب میاد.
یکی از عروس هاش رو از اردن اورده و یکی دیگه از شمال اما هیچ کدوم پناه نبودند.هربار که میاد ناراحتِ بی مهری های پسراشه.هربار که میاد اندازه جیبش خرید میکنه و هربار دلم فشرده میشه....بهش گفتم"ازت یه چی میخوام نه نگو."انتظار نداشت."میخوام ازت عکس بگیرم"خندید و دست گرفت جلوی خنده اش:" چیز خوشکل نبود،از من زشت براچی عکس میگیری؟! " فیلم گرفتم به ازای عکس و پیله کردم به لبخند زدن. خجالت میکشید از دندان افتاده اش. درنهایت خندید. خدا بیشتر کند لبخندهایِ پربرکتِ چین افتاده را... 🌱
#قنادی.
#یادداشت.
#جزئیاتدلبر.
در ضمیرم گفتم: "دیگر جایِ احمد محمود، جلال آل احمد، نادرخان ابراهیمی، داستایوفسکی و بسیاری از عزیزانم را میدانم." و لذت و عطش را مزه مزه کردم.
امروز برای پس دادن امانتی ها که پا به سالنِ قفسه های به صف ایستاده گذاشتم، دلم نیامد بدونِ سراغ گرفتن از گم شده یِ مارسل، از آنجا خارج شوم.نچ! ۷جلدی مارسل پروست هنوز در قفسه خود ۶جلد است. مدتی ست در انتظارم اما دومین جلد نیست.آقای کتابدار گفته بود که کتاب امانت نرفته است و جایی همین گوشه ها یافت میشود.در آستانه خداحافظی گفتم: "باید سر فرصت بیام تک تک کتاب هارو چک کنم، اینطور نمیشه!" غلط نکنم به آقای کتابدار برخورد.انگار که نظم کارش زیرسوال رفت. اشتباه کردن را غیرممکن میدانست: "پس بذار دوباره چک کنم، ی سر به پروفایل های قدیم بزنم".عجب سبب خیر خوبی هستم،جلد دوم مارسل در گذشته گیر افتاده است. مردی او را از خانواده اش دور کرده بود و به بازگرداندن امانت فکر نکرده بود. با علی تماس گرفتیم. بدهکار مرد شدیم:" چرا تهمت میزنی، من کی کتاب بردم!" کتابدار با حوصله ای بود که با خنده جوابش میداد. قرار شد بگردد و برگرداند. خنده های ۶جلد دیگر را میشنیدم دلم میخواست بروم بگویم حالا که عنوانتان "در جست و جوی زمان از دست رفته" است بروید راهی برای جبران ۱۰سال تبعیدِ اجباری رفیقتان پیدا کنید.
میدانی؛ هر اثر، تکه ای از جانِ نویسنده را دارد.در کتابخانه ها، کنارهم دیدنِ آثار، مثل رؤیت کمال آنهاست.
#کتابطور.
#یادداشت.
#دیوانهیکتابمدیگر.(:
#کاشکتابداربودم.
#کتابخانهرجایی.