eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
101 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
در ضمیرم گفتم: "دیگر جایِ احمد محمود، جلال آل احمد، نادرخان ابراهیمی، داستایوفسکی و بسیاری از عزیزانم را میدانم." و لذت و عطش را مزه مزه کردم. امروز برای پس دادن امانتی ها که پا به سالنِ قفسه های به صف ایستاده گذاشتم، دلم نیامد بدونِ سراغ گرفتن از گم شده یِ مارسل، از آنجا خارج شوم.نچ! ۷جلدی مارسل پروست هنوز در قفسه خود ۶جلد است. مدتی ست در انتظارم اما دومین جلد نیست.آقای کتابدار گفته بود که کتاب امانت نرفته است و جایی همین گوشه ها یافت میشود.در آستانه خداحافظی گفتم: "باید سر فرصت بیام تک تک کتاب هارو چک کنم، اینطور نمیشه!" غلط نکنم به آقای کتابدار برخورد.انگار که نظم کارش زیرسوال رفت. اشتباه کردن را غیرممکن میدانست: "پس بذار دوباره چک کنم، ی سر به پروفایل های قدیم بزنم".عجب سبب خیر خوبی هستم،جلد دوم مارسل در گذشته گیر افتاده است. مردی او را از خانواده اش دور کرده بود و به بازگرداندن امانت فکر نکرده بود. با علی تماس گرفتیم. بدهکار مرد شدیم:" چرا تهمت میزنی، من کی کتاب بردم!" کتابدار با حوصله ای بود که با خنده جوابش میداد. قرار شد بگردد و برگرداند. خنده های ۶جلد دیگر را میشنیدم دلم میخواست بروم بگویم حالا که عنوانتان "در جست و جوی زمان از دست رفته" است بروید راهی برای جبران ۱۰سال تبعیدِ اجباری رفیقتان پیدا کنید. میدانی؛ هر اثر، تکه ای از جانِ نویسنده را دارد.در کتابخانه ها، کنارهم دیدنِ آثار، مثل رؤیت کمال آنهاست. . . .(: . .
عرفان و تینا،در دانشگاه بدون هیچ واهمه و سانسوری، پارنترن.امروز به صورت گروهی کنفرانس دارن. استاد از هیچ کنایه،مزه پرانی و ایجاد حاشیه فروگذاری نمیکنه.😐🤝🏻 وقتی از زوالِ فضای دانشگاهی میگم:
متنی درباره بوی نارنگی خوندم. دلم خواست، یکی خریدم برای تجربه دوباره‌ی پیچیدن بویِ نارنگی. بازش کردم. نه تنها بویی نپیچید،که به زیستگاهِ سه کرم تجاوز کردم. 🥲هعی. !؟ 😂 .
وقتی سخن از است🦦:
برنامه تا یکشنبه؛ حفظ کردن هرکدوم از قطعه هایی که حفظ نیستیم.😂🤝🏻 .
.. 👩🏻‍🦯 کاش حالا و امشب نمیخواندم کلماتت را سیمین. . . .
https://t.me/tarjomaanweb/16459 امشب متوجه شدم این افولِ علوم انسانی مختص به اتمسفر اطراف من نیست.خوشحالم که شانه های بسیاری برای گریستن یافتم. ناراحتم که حلقه ای از زنجیره‌ی احیا نیستم.(اگر زنجیره ای باشد.) . ؟
چشم هایم باز نمیشوند اما بسته هم نیستند.سرِ سنگینم انگار روی آب است نه بالش. درد دارد و پر است از مِه. کاش رها کنم گوشی را. باز افعالم اول جمله هستند. چقدر حرص خورد خانم نوروزی و بعد از این همه تمرین باز من همانم که بودم.با دهان نفس کشیدن را دوست ندارم.غُر دارم. زیاد. مثل همیشه. اما نه بزرگی جلویشان گذاشته ام. بیچاره ها به زده شدن نمیرسند. فردا باز جمعه است. باز قرار است برنامه یادمان شهید هاشمی را چک کنم و در ناراحتی دوری غرق شوم و اشک هایم را روانه ی کربلا کنم. باز باید ساعت ۱۰ و ۱۳شاهد اتوبوس هایِ رفت و برگشت به مصلی باشم. بروم فردا؟؟ حالم خوب نیست که نیست. کی خوب هستم؟! حالااین بار درکنار همه آن بدحالی ها، جسمم هم مریض شده است!چیزی نیست که. درست میشود. خوب میشود. مثل همیشه. چرا صوت استادجوان آراسته را قطع نمیکنم وقتی از ۹ کلمه ۵تارا فقط میشنوم!؟ میترسم قطع کنم. میترسم قطع شوم. میترسم حاشیه میدان شدن عادتم شود. میترسم هنوز و همیشه. شب بخیر. . . .
یکی دیگه از معایب سرماخوردگی؛ نمیتونم کوچولوهارو بغل کنم. 🥲❤️‍🩹 .