پیرمرد را دائم میبینم. می آید مستقیم سروقتِ قفسه و آبنباتِ چایی اش را میخرد و می رود.این بار مسیرش متفاوت بود. تا انتهای سالن آمد.روی پله،کنار سطل های آبی و نارنجی شربت نشسته بودم. از کیسه مشکی اش این سازه چوبی را گذاشت کناردستم و گفت: "گوشیت رو بایستون روش" گوشی را گذاشتم و پرسیدم: "مالِ منه؟" بله اش شکه ام کرد. کنترل خنده هیستریکیام سخت بود. تعارفاتم رااینگونه جواب داد: "تو هم مثل دخترم. اونم شاغله.." "آخرشب که بقیه میرن تنها میمونم یه چیزایی درست میکنم" خدا بگذرد از من. حینِ اماده کردنِ سفارشش،دو به شک بودم که نکند قصد دارد بی پرداخت هزینه برود.اما بدون آنکه اشاره ای کند، کارت اعتباری را به دستم داد، به همکارم قولِ محفوظ بودن هدیه اش را داد و رفت.((:
#قنادی
سرشب از فوت یک عزیز مطلع شدم.الان هم یک خبرگزاری از بستری بودن رضاامیرخانی نوشت.ناراحت بودنم شدت گرفته.سگ سیاه افسردگی داره هی چاق وچله میشه. 👩🏻🦯
هرکتابی را هرجایی نخوانید. اینجاآدم ها مدام از پای درخت بلندم میکنند و از آجیل میپرسند.ناگهان از اسبِ تیز آتمیش پرت میشوم پشتِ صندوق. تصویر مارال را از چشم هایم میربایند تااز تازگیِ شیرینی های زبان و گلمحمدی بپرسند.خلاصه کنم هرکتابی را هرجایی نخوانید.❤️🩹
#قنادی
|امـ... ـا بعد|
صوتِ مقرری سوم"زیرسایه آن سرو صنوبر":
صوت مقرری چهارم و آخر"زیرسایه آن سرو صنوبر":
_سلام.
+سلام بابا.
_صبح بخیر، من اول ازتون عکس گرفتم بعد دارم اجازه میگیرم، اشکال نداره؟!
+چه اشکال داره بابا؟!
____
این مرد روبه روی قنادی کار میکند.بارها چشمم دنبالش دویده است، چه از لابه لای ترافیک و ماشین های بزرگ، چه از پشتِ چراغ های کورکننده.من به او خیره بودم.به موی سفیدش، دست لرزانش، صدایِ پنبه زنی هایش و قدمتِ شغلش.
#قنادی.
#مکالمه.
#جزئیاتدلبر.
آقای ساعدی از ردیف آخر گردن دراز کرد و در جواب غرهای استاد گفت:" آمادگی جسمانیِ آقای مولایی از همه ما بیشتره"
دیروز اعلام شد امروز ساعت ۱۰ امتحان داریم.ساعت ۱۱ بعد از ۲۰بار عوض کردن کلاس و ۳دفعه بالاپایین شدن سه طبقه بلاخره سرجلسه امتحان نشستیم. ۹۹نفرمون با نفس نفس استاد رو دوتا میدیدیم ولی آقای مولایی، سرهنگ بازنشسته نیروانتظامی،به سوالات ایراد وارد میکرد و تا ما به سوال دوم برسیم، سوال ششم رسیده بود. 🫡
#تبارکاللهمرد.
#بازنشستهتراز
#غیرجدی.