مدام، دوماهنامهٔ ادبیات داستانی است که هر شمارهاش یک موضوع محوری دارد.تاالان،یعنی فروردین۱۴۰۵، ۹شماره منتشر کردهاست.
اولین مجله که منتشرشد.ازطریق سایت سفارش دادم و منتظرآمدنش شدم.
من از مجله تصورقدیم راداشتم.همان مجله های بزرگ که روی جلدش یک بازیگریاچهره سرشناس دیده میشد.مجلات قطور نبودند و به خاطر برگه های کاهی و سبکشان به راحتی در دست لول میشدند.
در بچگی و نوجوانی ام،مجله، آخرین خرید ما از بازار بود.آخرین شماره مجله خانواده سبز را از کیوسک پیش ایستگاه اتوبوس میخریدم و سپس سوار اتوبوس به خانه میرفتیم.
وقتی "مدامِ کتاب"به دستم رسید از قطورتر بودن،کوتاه تربودن و کتابی بودنش جاخوردم. انگار چون شبیه تصوراتم نبود نمیتوانستم اسمش را مجله بگذارم.همان دَم ارزشمندترشد.خصوصا با عکس جلدش،یک کتابخانه یِ چوبیِ زیبا.
موضوع اولین دوماهنامه راکتاب انتخاب کرده بودند.من هیچ ایده ای نداشتم که موضوع محورْ بودن یک مجله چطور است."مدام"شگفت انگیز است. مثل این که نشسته باشی در جمع آدم حسابی ها و هرکدام به نوبت درباره آن موضوع یک خاطره،نکته، جستار، روایت و داستان بگویند.فوق العاده نیست؟!
مثلا شماره پنجم مدام درباره"جشن" است.باورتان نمیشود اما من آنجا فهمیدم که من درباره جشن تا به حال فکر نکردم. جشن برای من فقط صورت و ظاهر یک اتفاق بود اما حتی همین موضوع میتواند عمیق باشد.
حالا شما فکر کن در"مدام جنگ"و"مدام وطن"درباره این دو مفهومِ عمیق چه جنبه هایی را ببینی وبخوانی وحیرت کنی!(:
قرار گذاشته بودم خلاصه بنویسم اما متاسفانه از این کوتاهتر نشد.
#کتابطور.
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
۲۰شب است که شرایطم تغییر کرده است. ساده تر از بلعیدن آب دهان،بی اراده تر از پلک زدن، سلب سعادت شدم.
من با جاماندگی آشنایی دیرینه دارم.من جنس این درد کهنه را از بَرَم. اما خب مگر عادت میشود!؟جامانده ای هست که بگوید اشکال ندارد؟! باشد که نشد؟!
هرشب که عقربه ساعت به ۸ نزدیک میشود من به ثانیه ها و روزگار گله میکنم.با طنین هر صوتِ وَحدانیت در خیابان ها لبخندم پررنگتر میشود و جگرم خونین تر.
آه... ۲۰شب است که حضور در خیابان حسرت شده است. اماامشب...امشب... برای نبودنِ امشبم بیشتر سوختم.
سوختن دارد این بی سعادتی که قرینِ بی لیاقتی ست.
#...........
هدایت شده از حسین مختاری 🇮🇷
ببینید
آتش بسی فعلا در کار نیست
بنـده این خطـوط را زیر صـدای
پدافندمقتدرمان در مرکـز شهـر
تهران مینویسم...
دستور رسید:
حضــور متـحـد در کف خیابان
سوخت موشکها خواهد بود
ناامیدی مردم،خواست رژیم است!
▪️▪️▪️▪️▪️
@hsn_mokhtari
هدایت شده از راوی || امین غفاری
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز سالروز شهادت آقا سید مرتضی آوینی و روز هنر انقلاب اسلامی است.
امروز که بیش از همهی سالهای گذشته معرکهی مبارزه با غرب عیان و شعلهور شده است، جای خالی سید شهیدان اهل قلم و روایت فتح او هم بیش از همیشه احساس میشود.
کاش آوینی را بیشتر خوانده و بیشتر شناخته بودیم تا درک عمیق تری از عظمت جایگاه امروز و مبارزه امروزمان داشته باشیم.
کانال شخصی سیدمحمدمهدی شفیعی
توقفِ پژویِ مشکی شان را دیدم.پیاده شدنشان را هم.در قنادی مشتری نداشتم و چشمم به رفت و آمد مردم بود و ذهنم.. بماند.
دختر قد بلند و اندام وزینی داشت اما هنوز کوچک بود.منتهی بلوندی موهایش، لب های بزرگ شده و خط چشمِ پهنش چند عددی به سنش اضافه کرده بود.ست دورسی که تن کرده بود، خوش رنگ بود. قهوه ای نه آنچنان تیره و نه آنچنان کمرنگ.
اول حدسم این بود که پدرش باشد اما بعد مکالماتشان متوجه شدم برادر پدرش است.او چندمین مردی بود که با ریش های صاف و یکدست بلند تا اواسط سینه، میدیدم. فکر کنم مُد شده است و من بی اطلاعم،غالبا هم سر تاسی دارند،مثل عموی دختر.لباس تمام سفیدش را با رنگ ریش هایش ست کرده بود.
صمیمیتشان دوست داشتنی بود. راحت سر به سر هم میگذاشتند.دختر میدانست که عمو از تخمه محبوبی خوشش می آید و عمو هم میدانست که دختر چقدر تخمه جاپنی میخورد.شاید اگر تنها آمده بود تخمه محبوبی میخرید اما دختر برادرش همراهش بود، حتی با وجود گران تربودن، همان تخمه جاپنی را خریدند و مقداری خوراکی دیگر.
تلویزیون فروشگاه را چنددقیقه قبل روشن کرده بودم تا پیامِ امامِ انقلاب سید مجتبی را از آنجا بشنوم.وقتی رفتیم پای صندوق تا کارت بکشم، چنددقیقه ای میشد که مجری در حال قرائت پیامِ امام بود.در همین اثنا هم مشتری دیگری آمده بود و به ویترین کیک ها نگاه میکرد. تا کارت را در دستگاه پوز بکشم و مبلغ را وارد کنم آنها متوجه محتوای تلویزیون شدند. عمو رو به برادرزاده اش گفت: "ی بچه اندونزی به دنیا اومده اسمش رو گذاشتن علی خامنه ای" لب صافم، منحنی شد. دختر گفت:"کِی؟" تردید عمو از ناآگاهی یا شک بود نمیدانم منتظر نماندم و من گفتم: "خبر امروز منتشر شد". دقایقی جز صدایِ مرد مجری، صدایی نبود. نگاهم به دستگاه و نوشته"در حال دریافت" بود که صدای دختر را شنیدم: "چه بچه ترسناکیه که اسمش علی خامنه ایه!" همانطور که لبخندم پررنگتر شده بود کارت و رسیدخرید را روی پیشخوان گذاشتم. دوست داشتم بگویم:"راست میگی ترس برای کسایی که راهشون خلاف حقه" یا بگم " این فقط یکی از بیشمار سربازیه که تربیت میکنیم". حرف بسیار بود. اما فقط گفتم: "سبب سعادتش شد..."و رفتم.(:
#قنادی
#قائدالشهید.
#جنگرمضان.
معده ام میگه توی این هوای خنک برو میدون راه آهن، چند سیخ جیگر سفارش بده، با نونِ گرم تنوری کنارش صفا کن!((:
گاهی فکر میکنم بعضی ها برای پایان جنگ تصوری شبیه به قرن پیش دارند. تا لشکرکشی نکنیم، پیاده نظام را نبینیم، کل منطقه را فتح نکنیم و پرچم ایران را در هر محله به اهتزاز درنیاوریم، پس پیروز نیستیم.پس این موفقیت ها، تاالان طعمی ندارند و بیفایده اند. 🦦
دوست دارم به بعضی ها بگویم به چطور فکر کردنتان فکر کنید. حیف است افسارتان را دست احساسات سپرده اید. 🚬
#جنگرمضان.
|امـ... ـا بعد|
از شما گفتن سخت است، از دل خود گفتن سخت تر. #قائدالشهید.
روزی خواهد آمد از تو بشنویم و قلبمان منظم بتپد؟! صدایت را بشنویم و چشم هایمان غرق نشوند؟! خطوط چهره ات را ببینیم و گلویمان سنگین نشود؟! کاش آن روز نیاید...
#قائدالشهید.