|امـ... ـا بعد|
_کاش یکی بیاد نجاتم بده! +هیچ کس بیکار نیست بیاد نجاتت بده نرگس! #مکالمات.
بی رحم شدم نسبت بهـ خودم؟!
|امـ... ـا بعد|
الحضن هو اكثَر الاماكن الضَيقة إتساعاً. #یکخطی.
آغوش وسیعترین مکانِ کوچکِ دنیاست.
هرباار کهـ گوشهـ ای از خاطراتِ خاک گرفتهـ گذشتهـ ام گردگیری میشهـ دلم برای بی دغدغهـ بودن اون موقعم یا بهـ عبارتی پایین بودن دغدغهـ ها تنگ میشهـ.امروز دقت کردم کهـ این نقطهـ مشترک تمام دلتنگی های مربوط بهـ گذشته ست.
#جزئیاتدلبر.
|امـ... ـا بعد|
#مکالمات.
این احساس، امروز در من متولد نشده.شمارش به سال رسیده... امااینکه امروز مطرح کردم بخاطر اینکهـ امروز عمق گرفت. همین.
بچه که بودم دوست داشتم مجری برنامههای تلوزیونی بشم. مدتها تصور میکردم خاله شادونهام یا ادای عمو پورنگ رو در میاوردم. دوست داشتم یکی از مجریهای برنامه سیمای خانواده باشم. دوست داشتم کنار مارال دوستی توی برنامه روزانه شبکه یک باشم. یا تندتند صحبت میکردم تا بتونم مثل آزاده نامداری مجری تازهها باشم. توی مدرسه همیشه پایه برنامههای فوق برنامه بودم. دهه فجر، اعیاد دکلمه میخوندم. سال اول ابتدایی یک دکلمه برای معلممون نوشتم با کامپیوتر مدرسه بابا تایپش کردم و سر صف خوندم. آخر سال مجری برنامه جشن الفبا بودم. متن اجرامو بابا نستعلیق نوشته بود روی برگه آچهار. هرسال من و شیرین مجری برنامههای دهه فجر بودیم. وقتی برای اجرای جشن تکلیف من رو انتخاب نکردن از حسودی تا ظهر گریه کردم. همه عکسای جشن تکلیفم با دماغ قرمز و چشمهای پف کردهست. کلاس پنجم من مجری برنامه کلاسمون شدم دو روز قبل اجرا جوری سرما خوردم که صدام در نمیاومد. با کلی دارو و به دونه و آب جوش خودمو رسوندم روی سن نمازخونه. تو کل راهنمایی برای خوندن انشا داوطلب میشدم. یه بار وسط خوندن یکی از بهترین انشاهایی که نوشته بودم یه جوری خندهم گرفت که تا چند دقیقه خنده بچهها بند نمیاومد. اول دبیرستان یه انشایی سر کلاس خوندم که یه بیت معروف از معینی کرمانشاهی نوشته بودم. یادمه وقتی به اونجا رسیدم دبیرمون که داشت کار خودشو میکرد یهو سرشو اورد بالا ببینه کی انشا رو نوشته. البته اون روز فقط من انشا نوشته بودم. بعدش یک انشا در مورد رشته تحصیلیم نوشتم و بهم جایزه دادن. دانشگاه که رفتم اولین کنفرانسها مال من بود. کلی زحمت کشیدم سر کنفرانس کلاس آزاده نامداری تندتند و از حفظ بگم ولی اون روز نیومد. شرطیسازی کلاسیک رو جوری برای بچهها توضیح دادم که فکر میکنم کمتر کسی یاد نگرفت. دو تا از فصلهای کتاب روانشناسی تودههای گوستاو لوبون رو سر کلاس روانشناسی اجتماعی من درس دادم. متن رو میخوندم، اونطور که دوستش داشتم مینوشتم و توضیح میدادم. تقریبا همه کلاسهای دانشگاه رو کنفرانس دادم. روز آخر سمینار سندروم داون، خارج از برنامه یه متن برای بچههای کانون سندروم داون نوشتم و آخر وقت روی سن خوندیمش. یه سال محرم یه بروشور در مورد شبهههای عاشورا نوشتم چاپ کردم گذاشتم توی ایستگاه صلواتی دانشگاه. یکی دوسال پیش یه داستان بلند نصفه نوشتم و هر روز برای دوستم میفرستادم. من همیشه دوست داشتم بنویسم و نوشتهم رو برای کسی بخونم. دوست داشتم اگر کسی برای من دست میزنه برای بلند ادا کردن کلمات خودم باشه. چند روز پیش به یکی از شاگردام گفتم نوشتههای ما مثل بچه ما میمونن هیچوقت نگو چیز بدی نوشتم. شاید من هیچوقت بچهدار نشم اما یک روزی کتابی مینویسم که بچه من به حساب میآد و توی مقدمهش همه این کلمات رو چاپ میکنم. همین.
✍🏻یک روانشناس
#یادداشت.
#شایدروانشناسی.
کفش اسپورت هم دوست دارم.
اگر بقیهـ دخترا کلکسیونی از کفش های مد روز و پاشنهـ بلند و مجلسی دوست دارن، من کلکسیونی از کفش اسپرت هایی با طرح های مختلف و رنگ های مختلف و قشنگ دوست دارم.(: