eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه که بودم دوست داشتم مجری برنامه‌های تلوزیونی بشم. مدت‌ها تصور می‌کردم خاله شادونه‌ام یا ادای عمو پورنگ رو در می‌اوردم. دوست داشتم یکی از مجری‌های برنامه سیمای خانواده باشم. دوست داشتم کنار مارال دوستی توی برنامه روزانه شبکه یک باشم. یا تندتند صحبت می‌کردم تا بتونم مثل آزاده نامداری مجری تازه‌ها باشم. توی مدرسه همیشه پایه برنامه‌های فوق برنامه بودم. دهه فجر، اعیاد دکلمه می‌خوندم. سال اول ابتدایی یک دکلمه برای معلممون نوشتم با کامپیوتر مدرسه بابا تایپش کردم و سر صف خوندم. آخر سال مجری برنامه جشن الفبا بودم. متن اجرامو بابا نستعلیق نوشته بود روی برگه آچهار. هرسال من و شیرین مجری برنامه‌های دهه فجر بودیم. وقتی برای اجرای جشن تکلیف من رو انتخاب نکردن از حسودی تا ظهر گریه کردم. همه عکسای جشن تکلیفم با دماغ قرمز و چشم‌های پف کرده‌ست. کلاس پنجم من مجری برنامه کلاسمون شدم دو روز قبل اجرا جوری سرما خوردم که صدام در نمی‌اومد. با کلی دارو و به دونه و آب جوش خودمو رسوندم روی سن نمازخونه. تو کل راهنمایی برای خوندن انشا داوطلب می‌شدم. یه بار وسط خوندن یکی از بهترین انشاهایی که نوشته بودم یه جوری خنده‌م گرفت که تا چند دقیقه خنده بچه‌ها بند نمی‌اومد. اول دبیرستان یه انشایی سر کلاس خوندم که یه بیت معروف از معینی کرمانشاهی نوشته بودم. یادمه وقتی به اونجا رسیدم دبیرمون که داشت کار خودشو می‌کرد یهو سرشو اورد بالا ببینه کی انشا رو نوشته. البته اون روز فقط من انشا نوشته بودم. بعدش یک انشا در مورد رشته تحصیلیم نوشتم و بهم جایزه دادن. دانشگاه که رفتم اولین کنفرانس‌ها مال من بود. کلی زحمت کشیدم سر کنفرانس کلاس آزاده نامداری تندتند و از حفظ بگم ولی اون روز نیومد. شرطی‌سازی کلاسیک رو جوری برای بچه‌ها توضیح دادم که فکر می‌کنم کمتر کسی یاد نگرفت. دو تا از فصل‌های کتاب روانشناسی توده‌های گوستاو لوبون رو سر کلاس روانشناسی اجتماعی من درس دادم. متن رو می‌خوندم، اونطور که دوستش داشتم می‌نوشتم و توضیح می‌دادم. تقریبا همه کلاس‌های دانشگاه رو کنفرانس دادم. روز آخر سمینار سندروم داون، خارج از برنامه یه متن برای بچه‌های کانون سندروم داون نوشتم و آخر وقت روی سن خوندیمش. یه سال محرم یه بروشور در مورد شبهه‌های عاشورا نوشتم چاپ کردم گذاشتم توی ایستگاه صلواتی دانشگاه. یکی دوسال پیش یه داستان بلند نصفه نوشتم و هر روز برای دوستم می‌فرستادم. من همیشه دوست داشتم بنویسم و نوشته‌م رو برای کسی بخونم. دوست داشتم اگر کسی برای من دست می‌زنه برای بلند ادا کردن کلمات خودم باشه. چند روز پیش به یکی از شاگردام گفتم نوشته‌های ما مثل بچه ما می‌مونن هیچ‌وقت نگو چیز بدی نوشتم. شاید من هیچ‌وقت بچه‌دار نشم اما یک روزی کتابی می‌نویسم که بچه من به حساب می‌آد و توی مقدمه‌ش همه این کلمات رو چاپ می‌کنم. همین. ✍🏻یک روانشناس . .
کفش اسپورت هم دوست دارم. اگر بقیهـ دخترا کلکسیونی از کفش های مد روز و پاشنهـ بلند و مجلسی دوست دارن، من کلکسیونی از کفش اسپرت هایی با طرح های مختلف و رنگ های مختلف و قشنگ دوست دارم.(:
|امـ... ـا بعد|
کفش اسپورت هم دوست دارم. اگر بقیهـ دخترا کلکسیونی از کفش های مد روز و پاشنهـ بلند و مجلسی دوست دارن
نشستهـ بودم پیش زینب کهـ تو نوشت افزاری کار میکنهـ و این روزا سرش شلوغهـ چون فصل کاریشهـ.... چندنفر اولی کهـ اومدن کفش هاشون خیلی گشنگ بودن.دلم کفش اسپورت سورمهـ ایِ ساده و شیک میخواد.(: .
خنگ ترین شخصیتِ فیلمهـ ولی در عین حال صادق ترین. خصوصا در صداقتِ با خودش و احساساتش.. همین خصوصیت باعث شده نقش اول های فیلم هرجا کهـ بهـ گره برمیخورن بیان و باهاش حرف بزنن! صداقت با خود... از لول های کلیدیِ بزرگ شدنهـ...(:
صدایِ بارون رمانتیکم کرده... 🌝🚶🏻‍♀
ولی بلاخره بارون.... 😍
وی را آوردیم در کوچهـ پس کوچهـ های کیان آباد و کیانپارس درمیان انبوهی اسب چرخدارِ غول پیکر در چهاردیواری فلزی متحرک با بهانهـ رساندن خالهـ ی کوچک به مکتب خانهـ گرداندیم تا دعوت نامهـ خواب را بپذیرد و بهـ عداوت شخصی اش با آن پایان دهد. آنقدر تاثیرگذار بود کهـ وی نهـ تنها دعوت خواب را پذیرفت کهـ بهـ گونهـ ای در حال وانمود کردن است کهـ گوش شیطان کَر انگار ما او را برحذر می داشتیم از قبول ضیافت.
یادداشت نهایی در اولین کتابی کهـ امضای نویسنده داشت. "استانبولچی." .
کتاب معمولی بود، تصور دیگهـ ای داشتم، خصوصا کهـ بنده خدایی خیلی تعریفش رو کرد.. 🚶🏻‍♀