ی زمانی معتاد لاک بودم، بهـ معنای کلمهـ!
قبل اذان ظهر پاکشون میکردم، بعد نماز لاک میزدم و بهـ وقت نماز مغرب همین پاک کن و رنگ کن ها و.... ادامهـ همین چرخهـ!!
مدت مدیدی ست زمانی برای رسیدگی بهـ این اعتیاد ندارم، تایم بیرون رفتنام زیاد شده و نمیتونم قبل هر بیرون رفتن پاک کنم و...
دیروزم با مقداری کلافگی شروع شد، با کار زیاد ادامهـ پیدا کرد و با اتفاقی استرس زا شیب گرفت و با خستگی فراوان تمام شد...
القصهـ روز چرتی بود و این استند لاک لحظهـ ای من رو از شرایطم کَند و پرت کرد در روزهای اعتیادم...
زدم کنار، پیاده شدم، مخم از قیمت ۶۵تومنی سوت کشید و بیشتر درک کردم کهـ خیلی وقتهـ نخریدم بااین وجود خریدم.
الان دارم بهـ این تیکهـ روز فکر میکنم و میبینم، من دلتنگ لاک نشدم، من دلتنگ اون روزهای فارغ و آسوده ام.(:
و خستم از این روزهایی کهـ شونهـ هام با سنگینی میگذروننشون!
#یادداشت. #جزئیاتدلبر.
خواندن کتاب جدید را با بچهـ های حلقهـ مبنا شروع کردیم.
تصمیمی از جنس یهویی گرفتم کهـ کتاب را بلند بخوانم و صدایم را ضبط کنم.
عملی اش کردم، اما ۴دقیقهـ از ویس ضبط نشده بود کهـ بغض صدایم غیرقابل کنترل و بعد از ۵دقیقهـ اشک هایم هم ملحق شدند.
ضبط نکرده،ویس را قطع کردم.
فراموش کرده بودم اگر هم پروانهـ ها گریهـ نکنند، آدم ها گریهـ میکنن، چهـ بسا کهـ احساسات ما خانم ها وابستهـ بهـ گریهـ و اشک است.
این کتاب را بهـ تمام مادران پیشنهاد میکنم.
#کتابطور.
_احترام اجتماعی رو باید از پدرم یادبگیرید! 🤌🏻
همهـ میدونن دخترشم، اما خانم فاضلی خطابم میکنهـ...(:
_چرااین عکس رو گرفتم؟!
چون بعداز مدت های مدید بی هول و استرس و باحال نسبتا خوب، سوار ماشین شدم و خودم راننده نبودم!😀لذتش برام عجیب بود!
##جزئیاتدلبر.
از پرده برون آمده ام
بی پرده بگویم چهـ کردی بامن!
صید دل کرده ای و از آن بی خبری...
🎞عشق کوفی.
#فیلمطور.
یک روز بی دلیل فحش خوردم، توهین شنیدم، کنار گذاشتهـ شدم! از چندنفر خواستم پیغام ها را بخوانند تا ببینم ابهام از من است یا... مبهم ماند، تاابد. زمانی بود کهـ بهـ گمانم بهـ بلوغ عقل نرسیده بودم و از محبتی کهـ خرجش کرده بودم،پشیمان بودم.
این روزها مکرر شده است این اتفاق. بااین تفاوت کهـ پشیمان نیستم از محبتی کهـ دید و پس زد. او نخواست، او چشم بست، او نشنیده گرفت.
چرا پشیمان نیستم؟! چون من نمیتوانم موج محبتم را بهـ قطره چکان محدود کنم . بلد نیستم. حقیقتش نمیخواهم بلد باشم.خساست در محبت و مهر را دوست ندارم...
#یادداشت.
#کنایهطور.
وای بر حال گرفتاری که دست روزگار
دست او می گیرد و بر دست هجران می دهد.(:
#مکالمات.
در همسایگی محل کارم، مردی شاغل است بهـ فروش لبنیات.چشمان عجیبی دارد، نگاهی عجیب تر.مخاطب مردمک هایش هم فقط چشمانت است و بس. نمیتوانم توصیف کنم! صبرکنید، تلاش خودم را میکنم. خیره و عمیق... شاید کلمات مناسبی باشند... انگار کهـ میداند غمگینی یا شاد و چرا؟! نهـ نهــ...غیرقابل توصیف است.
.
.
.
چندخط بالا را چندشب پیش نوشتم و امروز در ابتدای ساعات کاری، آن هنگام کهـ خورشید میل بهـ تابش ملایم داشت، دوباره بهـ این مرد کهـ در چند قدمی ام بود نگاه کردم. این بار سعی کردم کاملا معمولی نگاهی بیندازم. باورم نمیشد! همهـ چیز رنگ و معنای عادی داشت! مردی آرام و موقر بود، بدون چشمان متفاوت و نگاه عجیب.
.
.
الان پایان ساعت کاری است. در ماشین، پشت فرمون ماشین نشستهـ ام و تایپ میکنم.میخواهم بنویسم کهـ در ساعات پایان کاری مجدد آن نگاه را بر خود دیدم، میخواهم بنویسم یک لحظهـ نبض قلبم کند شد از سنگینی نگاه، میخواهم بنویسم گیج شده ام چرا لحظهـ ای هست و لحظهـ ای دگر نه، میخواهم بنویسم شک دارم، بهـ همهـ چیز. میخواهم بنویسم و نوشتم.
نکند این هم خاصیت شب است؟!
.
.
.
#یادداشت.
ایده ی متن بهـ ذهنم رسیده بود، ی اتفاق پروندش و الان یکم عصبی ام.
#غیرجدی.
چشمم افتاد بهـ کفشم. گرونتر از سطح بازار خریدمش کهـ دوام داشتهـ باشهـ و امروز متوجهـ باز شدن قسمتی از لژش شدم. و الان سهـ کم عصبی ام.
#غیرجدی.