وای بر حال گرفتاری که دست روزگار
دست او می گیرد و بر دست هجران می دهد.(:
#مکالمات.
در همسایگی محل کارم، مردی شاغل است بهـ فروش لبنیات.چشمان عجیبی دارد، نگاهی عجیب تر.مخاطب مردمک هایش هم فقط چشمانت است و بس. نمیتوانم توصیف کنم! صبرکنید، تلاش خودم را میکنم. خیره و عمیق... شاید کلمات مناسبی باشند... انگار کهـ میداند غمگینی یا شاد و چرا؟! نهـ نهــ...غیرقابل توصیف است.
.
.
.
چندخط بالا را چندشب پیش نوشتم و امروز در ابتدای ساعات کاری، آن هنگام کهـ خورشید میل بهـ تابش ملایم داشت، دوباره بهـ این مرد کهـ در چند قدمی ام بود نگاه کردم. این بار سعی کردم کاملا معمولی نگاهی بیندازم. باورم نمیشد! همهـ چیز رنگ و معنای عادی داشت! مردی آرام و موقر بود، بدون چشمان متفاوت و نگاه عجیب.
.
.
الان پایان ساعت کاری است. در ماشین، پشت فرمون ماشین نشستهـ ام و تایپ میکنم.میخواهم بنویسم کهـ در ساعات پایان کاری مجدد آن نگاه را بر خود دیدم، میخواهم بنویسم یک لحظهـ نبض قلبم کند شد از سنگینی نگاه، میخواهم بنویسم گیج شده ام چرا لحظهـ ای هست و لحظهـ ای دگر نه، میخواهم بنویسم شک دارم، بهـ همهـ چیز. میخواهم بنویسم و نوشتم.
نکند این هم خاصیت شب است؟!
.
.
.
#یادداشت.
ایده ی متن بهـ ذهنم رسیده بود، ی اتفاق پروندش و الان یکم عصبی ام.
#غیرجدی.
چشمم افتاد بهـ کفشم. گرونتر از سطح بازار خریدمش کهـ دوام داشتهـ باشهـ و امروز متوجهـ باز شدن قسمتی از لژش شدم. و الان سهـ کم عصبی ام.
#غیرجدی.
فراق و وصل چهـ باشد؟ رضای دوست طلب
کهـ حیف باشد از او غیر او تمنایی...
#برآمدهازدل.
|امـ... ـا بعد|
💭🖇 #یکخطی.
ولی من معجزه نمیخوام! من نمیخوام بپذیرم امسال هم جاموندم! نمیخوام بپذیرم نطلبیدن!نمیخوام بپذیرم روز بهـ روز شرایط بدتری پیش میاد!