_دوست داشتم بزرگ شوم... باهوش تر می شدم و می فهمیدم که بااحساسات درونی ام چه کار کنم.
پ. ن:
مردکوچک که شخصیت اصلی داستان است این را گفت.میگویم مرد کوچک، چون نمیدانم اسمش چیست. نمی دانم اسمش چیست چون هربار که خواسته اسمش را تلفظ کند لکنت زبانش مانع شده و تلاشش بی سرانجام مانده. درهرصورت نکته من اسم و لکنت زبانش نیست. دوست دارم به او بگویم تو همین الان که متوجه احساسات درونی ات شدی دنبال راهی برای آنهایی یعنی بزرگ شده ای. بزرگ شدن به تو یاد نمی دهد که بااحساساتت چه کنی.اگر عقل و تجربه به تو کمک نکند، این روزگار است که به تو یاد خواهد داد.
#کتابطور. #پسر_روزنامه_فروش📚
صدای بارون میاد و من اسیر چهاردیواری شدم و محکومم به جلسه ای خسته کننده. اگر این وضعیت شکنجه نیست پس چیه؟!🚬
از گرسنگی دارم عصبی میشم ولی محکومم به توجه به سامانه مودیانِ اداره دارایی، اگر این وضعیت شکنجه نیست پس چیه؟!🚬
دلم فریاد میخواد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب...
|امـ... ـا بعد|
۳روزه متوجهـ شدم کهـ ی نکتهـ منفی دارم. خودم از اینکهـ بپرن وسط حرفام متنفرم و خودم کم کم دارم گرفتا
✓سه شنبه رعایت کردم
✓چهارشنبه هم
__پنجشنبه تو جلسه مباحثاتی، نتونستم خودداری بیشتری داشته باشم،بعد یکم یادم اومد رعایت کنم،یکم بیشتر تلاش کردم درهرصورت تهش هم نشد صحبت کنم🙄🥲😅