دارم بهـ محو شدن از همهـ جا فکر میکنم!
نمیتونم تحمل کنم رفتن ها و استوری و پست و لایو و....! حتی نالهـ های بقیهـ نرفتهـ ها هم غیر قابل تحملهـ!
چرا اصرار داشت مکالمهـ شکل بده! زن میبینی بدیهی ترین سوالا رو نمیپرسم و حتی نگاهت نمیکنم! ول کن، رهاکن، رهاکن، رها!!!
_بشین ادامهـ بحث رو گوش کن!
+نههـ الان؟ استغفرلله! صبرمیکنیم دقیقهـ نود رفتنت کهـ بعدش بشهـ رو اعصابت یورتمهـ رفت!
درگیری عقل و حوصلهـ ام:
#غیرجدی.
اولین بارم نبود میدیدمش، از مشتری های همیشگی مغازه ست. اغلب هم نیم کیلو شیرینی میخرید برای عصرونهـ و یکم تنقلات برای دوتا پسرش.
میانسال بهـ حساب میاد ولی از اون مادراست کهـ زنده دل بودن و محبتش سرحالت میکنهـ.
همیشهـ یکی از پسراش باهاش بود و نقش بادیگارد رو بهـ عهده میگرفت. زبونش باز میشد بهـ غر زدن؛ کهـ باباتون کاری باهام نداره ولی شما دوتا ول کنم نیستید. اما زبونش با لبخند روی لبش و چشمای ستاره بارونش از غیرت پسراش، هماهنگ نبود!
اهمیتی کهـ پسراش برای مادرشون قائل بودنُ دوست داشت ، خب حق داره، توجهـ در هر شکل و ظاهری دوست داشتنیهـ.
این بار تنها اومد تو، سفارش هاش رو گفت و من شروع کردم بهـ آماده کردن. زمانی نگذشت کهـ پسر عصبانی اومد تو: "مامان چندبار بگم بهم بگو کجا میری" نفس عمیقی کشید و باهمون مکث آروم شد وانگار نهـ انگار!! چرخید سمت قفسهـ شکلات ها و شروع کرد نگاه کردن. همین. فکر میکنید واکنش مادرش چی بود؟! فقط خندید. فکر کنم ۵دقیقهـ نشد تلفنش زنگ خورد؛ اون یکی پسرش بود: "جانِ مادر،... عزیزم من همینجام اومدم خرید... باشهـ...میام، خداحافظ" چندثانیهـ بعد دوباره زنگ خورد،انگاری پسرش بهـ محض قطع شدن تماس یادش افتاد چیزایی رو هنوز نمیدونهـ: "چیشد جانم... شیرینی فروشی... فروشندش خانمهـ... باشهـ...خندید و گفت دیگهـ احمق نباش و قطع کرد"
حس میکردم تمام مدت دارم بهـ یک تابلو نقاشی نگاه میکردم بااین عنوان؛
«مادری کردن برای پسر و پسر بودن برای مادر، از عمیق ترین لذت هاست.»
#یادداشت.
#ازمغازه.
انقدر بد بود کهـ داشتم فکر میکردم، ان شاءلله تا عمر دارم با زن سلیطهـ بهـ مشکل نخورم....
|امـ... ـا بعد|
از عدد ۱۳ خوشم نمیاد، کاش بیشتر میشدید.
الان ۱۵تایید.
خوشحالم کهـ ۱۳تا نیستید. 🙂✨