ما به این دنیا آمده ایم تا قیمت پیدا کنیم، نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم .
_آیت الله بهجت_
#یکخطی
آجَرَکَ الله یَا مولای یا صَاحِبَ الزَّمان بمصاب استشهاد جَدِّک و ساعدالله قلبک الشریف فی مصیبة جدک المظلوم الشهید، و لعن الله اعدائکم و جعلنا الله من موالیکم و معکم فی الدنیا و الآخره و عجل الله تعالی فی فرجکم الشریف. 🖤
#أئمتی.
|امـ... ـا بعد|
من در زندگی ام حسرت های فراوانی داشتم و دارم.اما هرزمان که بپرسند و بپرسم از خود مطمئن باشید، اولین،
من قصه ی فراق تو را خاک کرده ام
حاصل چه شد ؟
جوانه زدی بیشتر شدی. 🖤
#أئمتی.
غم زده که میشوم نوشته هایم خواندنی ترند.
غم زیباست.کاش دردشان کم بود.
#برآمدهازدل.
#آهروزگار.
#یکخطی.
یک عملیات مهم را مدام عقب می اندازم!
"یادداشت نوشتن و معرفی کتاب های تمام شده طی ۲،۳ماه اخیر" 🫠 تاالان ۷کتاب و دومجله در صف هستند. 😮💨
سعی میکنم مِن بعد روزی یک کتاب را بنویسم. 👩🏻🦯
نصفِ قدِ مرا داشت.پیراهنِ حریرش را با لُپ هایِ گل افتاده اش ست کرده بود.طرحِ کیفِ سفیدِ روی دوشش از لابه لای موهایِ بلند خرمایی اش نامعلوم بود. ووروجک پلک هایش را با اکلینِ صورتی براق کرده بود.
قبل از ورودِ او با خاله اش،مشتری دیگری داشتم. بعد از مدتی که نوبتِ رسیدگی به سفارشِ آنها شد.انتخابِ کیکِ طوسی رنگ غافلگیرم کرد. منتظر بودم رنگِ روشنِ دخترانه ای بگوید. بچه ها چقدر حرف برای گفتن دارند. تمام مدت داشت با خاله اش صحبت میکرد:
"خاله سرکلاس سیماجون خیلی تشویقم کرد"
"خاله من میخوام کیک رو برش بدم باید سعی کنم مثلث خوبی درشون بیارم!"
"خاله میشه بگی اسنپ بیاد من خیلی خسته ام میخوام برم خونه"
خاله یِ یونیفرم پوشیده برای همه حرفهایش حوصله داشت.صرفا تایید نمیکرد بلکه جوابی برای هر مسئله میگفت:
"خب تو خیلی تمرین کردی و کارت واقعا خوبه!"
"باید از مادرت بپرسی که نظرش درباره برش زدن چیه ولی اگر بتونی دقت کنی احتمالا بتونی!"
"اول باید پول کیک رو بدیم بعد اسنپ بگیریم، ممکنه نزدیک باشه!"
من جعبه کیک را تا صندوق بُردم.آنجا بعد از پرداخت هزینه قبل از اینکه خاله اش دست دراز کند برای برداشتن کیک، دو کَفِ دست تپل به طرفینِ جعبه چسبیده بود و میخواست آن را بردار: "من میخوام بلندش کنم!"
خاله اش راضی نبود، نمیخواست آسیبی به کیک برسد ولی دخترک هنوز اصرار میکرد و راضی به کندنِ انگشتهایش از جعبه نبود. سرانجام حریفِ منطقِ خاله اش نشد. صورت جمع شده اش هنگامِ تسلیم شدن خوردنی بود.با چونه چسبیده به سینه و دست های مشت شده پیشاپیش راه افتاد سمتِ خروجی، قبل خارج شدن از چارچوب در، سرش را عقب کشید و گفت: "خاله!! بدون که خیلی بَدی!!" قلبم شکست! خاله اش بی تفاوت رفت. بعد از چنددقیقه جعبهیِ مُکعبیِ سفیدِ کیک، آغوشِ دخترک را پرکرده بود ولی من دیگر لبخند نداشتم.ناخودآگاه از ابتدا او را راحیل دیده بودم،اگر روزی راحیل به من بگوید: خیلی بدی اصلا بعید نیست همانجا پا دراز کنم به گریه!
#خالهشدنمگهتلخیهمداره؟
#انرژیزافقطراحیل.
#یکیمنوبگیرهالانگریهمیکنم.):
#انرژیزا
#ازمغازه.
گشنمه. خواهرم دوساعت پیش گفت غذا بیارم؟ گفتم نمیخوام. الان جرئت ندارم بگم گشنمه!)):