[چاینعنا]
مثل اینکه تعزیه داشت شروع میشد، یه صدای ریزی میومد.
پنجره رو باز کردم دیدم داره اینو میخونه:)))
برای شما^^
سه روزی که گذشت قسمت نشد برم این دو قدم راهو، امروز تعزیه مسلمه. امیدوارم از این حال دربیام، اینقدر افقی نباشم و پاشم برم.
[چاینعنا]
سه روزی که گذشت قسمت نشد برم این دو قدم راهو، امروز تعزیه مسلمه. امیدوارم از این حال دربیام، اینقدر
بعد این پیامم، مامان پناه زنگ زد که خونتونی؟ گفتم آره گفت درو باز کن، رفتم دیدم پناه رو آورده ببرم با خودم تعزیه. اینگونه شد که از حالت افقی خارج شدم و حاضر شدم رفتم تعزیه. بعدش رفتیم هیئت و بعد از هیئت تعزیه حضرت زهرا بود( ده روز رو سیر مشخصی داره، یه شب بین همینا آخر شب تعزیه حضرت زهراعه) اونجا هم رفتم ولی تا آخر ننشستم اومدم خونه.
حس سبکی دارم:)))
بعد از مدتها اومدم خونه و لباس زمستونیا آویزه:)))
دلم تنگ شده بود، خیلی زیاد.
البته شب برمیگردم ولیخب خوب بود.
کی فکرشو میکرد اینقدر یهویی جمع کنیم و بریم. برنامه هفته دوم اسفندم رو دیواره، کارایی که باید میکردم و لیست خریدم رو تخته گچی ان.