eitaa logo
دانلود
بعد از مدتها اومدم خونه و لباس زمستونیا آویزه:))) دلم تنگ شده بود، خیلی زیاد. البته شب برمیگردم ولیخب خوب بود.
کی فکرشو میکرد اینقدر یهویی جمع کنیم و بریم. برنامه هفته دوم اسفندم رو دیواره، کارایی که باید میکردم و لیست خریدم رو تخته گچی ان.
می‌خواستم به تابستون سلام بدم، دیدم ممکنه پررو شه کش بیاد پشیمون شدم😒.
م: سلام کلاس اصول چه روزی؟ آخه برای تکلیفی که استاد گفتن فقط تا چهارشنبه وقت هست و باید جلسه‌ آخر هم داخلش باشه داستان چیه؟ باید صحبتای استاد رو بنویسیم داخل ورد و اگر جایی نیازه ویرایش و مثال و فلان... چند جلسه‌ست؟ 14 تا. چندتاشو نوشتم؟0 فکر میکردم تا کی وقت داره؟ 16 تیر کی فهمیدم تا پسفردا؟ ظهر.
میرم تعزیه، شبم میرم هیئت بعد خواهیم دید چیکار میتونم بکنم.
امروز تعزیه علی‌اکبر بود، وسط تعزیه هزاربار اسمشو گفت و هزار و یکبار قلبم شکست.
از هیئت برگردم، ویسای تعزیه رو میذارم گوشیم رو ضبط صوت بود:)
[چای‌نعنا]
کی فکرشو میکرد اینقدر یهویی جمع کنیم و بریم. برنامه هفته دوم اسفندم رو دیواره، کارایی که باید میکردم
امروز مراسم تودیع معارفه بود، بخاطر محرم و کارای اینجا دیروز برگشتم. بابا امروز چپ میرفت راست میرفت میگفت ما آدم دیده بودیم برای تودیع نرفته باشه ولی ندیده بودیم کسی که معارفه‌ش رو پیچونده باشه😭.
اینجا یه پروژه ای رو توو عمل انجام شده قرار گرفتم و قبول کردم. اون شب تا صبح باهام حرف زد، میگفت یه قرآن بزار توو کیفت هرجا میری خودش مراقبت باشه. هروقت خسته میشدم و دلگیر از سختی کار و رفتار آدما بهش زنگ میزدم، اینقدر راه میرفتیم که دیگه گریه‌م تبدیل به خنده بشه و به خودمون میومدیم هفت هشت ساعتی گذشته بود و برمیگشتیم خونه. الانم هم خوشحالم هم ته دلم یه ترسیه، اونایی که تا الان گذروندم این دوسال مسئولیتای کوتاه مدت بود که به لطف خدا و کمک رفقا خیلی‌خیلی‌خیلی خوب پیش رفتن. این یکی طولانیه و سنگین‌تر؛ ترسم از همینشه:)))
از هیئت که برگشتم نشستم یکی یکی تبریک‌ها رو جواب دادن:)) بعد نشستم پیامای اون‌شب رو خوندم و دلم قرص شد. فردا هم باید به کسایی که زنگ زدن وقتی هیئت و تعزیه بودم زنگ بزنم. برام دعا کنید.
بهبه بیدارا زیادید، بیایید براتون ویس تعزیه بزارم🥲