نرفتم تعزیه که بشینم کار دانشگاه رو آماده کنم امشب 12 آخرین مهلتشه؛ به خودم اومدم میبینم هیچکار نکردم و فقط صدای تعزیه و دستههای عزاداری که امروز اومدن توو حسینیه رو گوش دادم.
یعنی جدی جدی فردا باید بدون تو کاکائو پخش کنیم؟
یعنی نمیای ظرف خودت که پر آبه بهم بدی و ظرف خالیمو بگیری که راهو مجبور نباشم برم سمت ماشین؟
جدی جدی قرار نیست بگی بیا لیوانامون دوتا یکی کنیم تو برو من لیوان برمیدارم برا خودم؟
داخل کانالی که از آخرین پیامش یکسال و دوماه میگذره هی نوشتم و پاک کردم.
هی دلم میخواست بنویسم ازت، هی دلم میخواست جملاتی که امروز یکی یکی توو ذهنم صف کشیدن رو بنویسم ولی نشد. میدونی چرا؟ آخه خیلی وقته اونجا چیزی ننوشتم. انگار کرکره اونجا پایینه. وقتی میدونم هیچوقت قرار نیست بخونیش یا بهت بزنم این حرفا رو، بیشتر پشیمون میشم از نوشتنشون. سعی میکنم اینا رو هم مثل باقی چیزا بفرستم عقب ذهنم. نمیخوام الکی دل خوش کنم. نمیخوام. ولیخب خدا رو چه دیدی شاید یه روزی جَنَم داشتی و بعد هم شنیدیشون.
[چاینعنا]
+ فائزه چقد بزرگ شدی داداشی
یادتونه اونجا یسری روزا تیکه صحبتا رو میذاشتم؟
تاسوعای 403 بود و بهم میگفت بزرگ شدی( لباسم دیگه بزرگونه و متشخص بود)
امسال خیلیا میگفتن قُلت نیست، هر قدمی که برمیداشتم براش دعا میکردم اما تا یه خانومه اسمشو آورد که آره سال قبل اینجا داشته کمک میداده و .... قلبم با هرجلمش میگفت کرچ