کانال حریر عادل بود یا چیزی مشابه این اگه اشتباه نکنم.
اگه دارید برام بفرستید دمتون گرم
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم…
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
[چاینعنا]
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حس
بیست روزی میشد مطالعه طرح کلی رو شروع کرده بودم. آقای نونصاد میگفت رهبری یه منظومهست که باید مطالعه بشه. جواب تمام سوالاتونو میگیرید. برای هرکاری که ما نیازه انجام بدیم مسیر رو مشخص کردند و ...
چندتا کتاب پشت هم ازشون خوندم، یهویی تصمیم شد که طرح کلی بخونم. کتابش رو هم یکی از دوستان به دستم رسوندن
شب رو از دلشوره خوابم نبرد. صبح شنبه اسفندماه حوالی 9 صبح مبینا زنگ زده که فائزه مدرسه رو هماهنگ کردم ولی اون یکی خیلی بدمسیره فعلا این یکی رو بچهها رو بفرست میشیم مجموعا 4،5 مدرسه گوشیو قطع کرد اینطوری بودم که انگار فقط چشمامو بستم و باز کردم خستگی و کسالت شدیدی داشتم. توو گوشی میچرخیدم که یسری اخبار دیدم. بابا زنگ زد وسایلتون جمع کنید ظهر با قطار بیایید. بلیطا پر بود گفتیم فردا میاییم. منتظر موند اذان ظهر رو بگن که روزهش خراب نشه خودش اومد. وقتی داشتم وسایلمو جمع میکردم طرح کلی رو برداشتم یه نگاه بهش انداختم و اینطور بودم که آقااا من دارم هر روز بیشتر و بیشتر به خط فکری شما نزدیک میشم. آقاااا دارم میرسم به مرحلهای که بین حرفام از حرفای شما میگم و بعد اضافه میکنم طبق بیانات سال فلان تاریخ فلان دیدار با فلان یوقت دستمو وسط راه ول نکنیا...
بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم، اما از وقتی که آقای مولایی این متن رو منتشر کردن، چندین بار خوندمش و هربار بیشتر با تک تک سلولام درکش کردم.
سرم داره میترکه، و هربار که بک میزنم به گذشتهای که؛ بگذریم. فقط میدونم که کاش خدا ما رو اینطور امتحان نمیکرد.
رفقایی که تهران/قم/مشهد هستید این روزا، میتونید محتوای خام رو برامون بفرستید در خبرگذاری ها کار بشه و ادیت بشه؟
هرکسی تونست ولو یک عکس بسمالله.
@f_rostami03