من یاد ویدیومسیجی که ازش دیشب دیدم افتادم.
مشکلی برام پیش اومده بود، دوسال قبل همین اردیبهشت و هی با طنز میخواست کار رو در بیار و تهشم روضههای من دراوردی.
منم گفتم که تاثیری نداشت حالا توو گریه کن و اولین صوتو گذاشتم.
نکنید خاک مرا تا که موذن اید
نغمهی الله و اکبر روی قبرم خواند
و هی داشت گریهی الکی میکرد باهاش:))))
تاسوعا عاشورا ما سقا بودیم. یهو اگه توو تیر رسش بودم میومد ظرف پر رو میداد بهم که اونهمه راهو نرم.
تهشم زنگ میزد که تموم شده باید برگردیم دیگه
دیروز اولین نفر رفتم داخل یهو خیلی شلوغ شد، از اون جمعیت صدای یکی از دوستاش (که از اول داخل بود) توو گوشم هی پلی میشه: با صدای که درنمیومد هی میگفت اذیتش نکنید. آخه همه داشتن دست میکشیدن رو سر و صورتش، داد میزدن، هی صداهای محوی میومد که میگفتن بلند شو. و دیگه نمیدونم چجوری از اونجا اومدم بیرون و چیشد تا رسیدم کنار در.
تا میگه
بالا پیکرش، شدم محتضر
جونم رفت، جوونم رفت
تمام اون لحظهها میاد جلو چشمم.
واقعا شکستم، شکستم وقتی پنبه توو بینیش دیدم.
نشستم توو لبتاب عکسای قدیمیشو ببینم، رسیدم به تولدش، تولد 15 سالگیش.
اونموقع ریش نداشت، کوچولو بود، اونموقع انگار راستکی راستکی قل من بوده...
یه شب کفن میگیرم توو بغلم آروم بشم
یه روز پارچهی مشکی رو خاک قبل سنگ گذاشتنو
یه شبم مثل امشب تیشرتی که پنجشنبه تنش بود، بوی اونو میده، بوی عطر خیلی خیلی زیادی که بعد 5 روز هنوزم خیلیه.
روز اول سعی کردم که آره باید حرف بزنم باید گریه کنم باید داد بزنم هی به خودم تکرار کردم و تاحدیم موفق بودم
اما بعد اما دیروز و امروز همون فائزهی قبل شدم.
زودتر رفتم
اب پاشیدم جاشو
شمعهاشو روشن کردم
وسایلشو چیدم
و نشستم
بدون گریه و زاری
نشستم و حرف زدم باهاش
نشستم و نگاش کردم
نشستم و تماس صحنهها
کل 24 ساعتی که از لحظه اتفاق تا دفنش گذشت رو جلو چشمم دیدم