هدایت شده از تبلیغات
هنوز سیاه شوهرم تنم بود که به خاطر وابستگی دخترم به عموش، مجبور شدم به عقد برادرشوهر جوون و جذابم در بیام👇
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
سرگذشت جذاب و واقعی هدیه و جهانگیر👆
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابایی بس کن😭🤣
🍿𝐉𝗼𝗶𝗻᎒ @Caarton | کانال کارتون 🎀⃞ ݂🐣
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا اینطوریه...
🍿𝐉𝗼𝗶𝗻᎒ @Caarton | کانال کارتون 🎀⃞ ݂🐣
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
76.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔اینجا از عمق وجودت حرف میزنه❤️🔥
🩶از حرفهای نگفته😮💨
❤️🩹اشکهای نریخته😢
🖤فریادهای نزده😔
🫵اگه پر از احساسهای نگفته و بیان نکرده ای
اینجا مال تو هست👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1882129403Cda6f9722a1
عاشقانه و داستانی🙏❤️🔥
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مود من در طول روز:
🍿𝐉𝗼𝗶𝗻᎒ @Caarton | کانال کارتون 🎀⃞ ݂🐣
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو یه انفجاری!❤️🔥
🍿𝐉𝗼𝗶𝗻᎒ @Caarton | کانال کارتون 🎀⃞ ݂🐣
من معصومه دختری که توی یه خانوادهٔ فوقالعاده متعصب در قم به دنیا اومدم، از اون خانوادههایی که سرِ کوچکترین اشتباه، آدم رو به باد کتک میگرفتن. یک روز خانوادهم تصمیم گرفتن مهاجرت کنن به تهران. داداشهام نگران بودن توی شهر بزرگ تهران نتونن منو کنترل کنن، اصرار داشتن هرطور شده شوهرم بدن؛ اما هرچی گشتن کسیو پیدا نکردن و ناچار شدن منو با خودشون ببرن.بعد از نقلمکان به تهران،التماس کردم که میخوام درس بخونم با هر سختی که بود بالاخره بابام رو راضی کردم،توی مسیر رفتوبرگشت به مدرسه، هر روز پسری رو داخل یه داروخونه میدیدم و رفتهرفته دلم پیش اون گیر کرد. کمکم متوجه شدم که پسره هم بهم بیتوجه نیست و رابطهمون در حد یه سلام و علیک گرم شد؛ تا اینکه یک روز، داداش کوچیکترم ما دوتا رو با هم دید و اونها منو ......😔
برا خواندن ادامهی داستان بزن رو لینک👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1603012294Cf02cefaaf2
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میخوایم مسافرت خانوادگی بریم:
🍿𝐉𝗼𝗶𝗻᎒ @Caarton | کانال کارتون 🎀⃞ ݂🐣
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر داییم / عموم:😂🤌🏻
🍿𝐉𝗼𝗶𝗻᎒ @Caarton | کانال کارتون 🎀⃞ ݂🐣
هدایت شده از تبلیغات
من سوگل دختری که همیشه مورد غضب و خشم پدرم بودم هیچ وقت محبتی از طرف پدرم ندیدم تا اینکه یه روز صبح بهمون خبر دادن که بابام یکی رو کشته و اونی که کشته بود پسر ارباب بود و فقط قصاص میخواستن تا اینکه یه روز من بدون اطلاع خانوادم برا رضایت رفتم وقتی ارباب منو دید با نهایت سنگدلی باهام برخورد کرد اما وقتی عمه ارباب منو دید شوکه شد نمیدونم چی شد که ارباب اومد گفت به شرطی رضایت میدم که بیای کلفت خونم تو روستا بشی من قبول کردم و وقتی به عنوان کلفت وارد خونه روستایی ارباب شدم با من کاری کردن که .....😭😭😭😭🥺🥺
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3313305221C6ee10644c6
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ازدداج😭🤣
🍿𝐉𝗼𝗶𝗻᎒ @Caarton | کانال کارتون 🎀⃞ ݂🐣