هدایت شده از تبلیغات
تیم خانم عباسی تو آموزش قنادی و آشپزی سنگ تموم گذاشتن واقعا. پیشنهاد میکنم عضو بشید و از مطالب خوبشون استفاده کنید👇
https://eitaa.com/joinchat/2345533490C6813d32e61
یادگیری شیرینی پزی و آشپزی نیازه هر خانم خانه دار و حتی شاغلیه☺️
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونه یعنی جایی که مامانم باشه🥲🏠
🎥نام ⁝ پونیو
🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکمی باهم بره ناقلا ببینیم؟😌🤍:>>
🎥نام ⁝ برهناقلا
🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
قطع سریع سکسکه باتکرار این کلمات😳😳
جل الخالق 😨تاحالا نشنیده بودم.
مشاهده کلمات و فیلمش👉
840.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام ساندوووچ😂🎙️
🎥نام ⁝ مهاجرت
🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه سوال بود چرا باید یه خرس از دختر بچه مراقبت کنه😮💨💘
🎥نام ⁝ ماشاومیشا
🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
دختر #روستایی بودم که بخاطر شغل همسرم تازه از روستا رفته بودم شهر،بخاطر #زایمان دوستم مجبور شدم برگردم روستا... یکماه کنار دوستم توی روستا موندم..ولی همینکه برگشتم شهر و خونه یخودم با چیزی که دیدم 👇😨
https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
ادامه فیلم کانال روزمرگی شکوه جنوبی👆
همه فامیل میگفتند مگه میشه آدم یه شبه خونشو بفروشه😳..ولی اونا نمیدونستند پشت فروش خونمون چه رازیه
رازی که نباید برملا میشد..👇
https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز قوی بودم🥺💔!
🎥نام ⁝ ماشینها
🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سروان عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری داده اند🥲🤲🏻
🎥نام ⁝ بدسابقهها
🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
هدایت شده از گسترده امید
شوهرم عاشقم بود و قبل از ازدواج قسم خورد که براش مهم نیست من نازام و هیچ وقت بچه دار نمیشم اما بعد از ازدواجمون خانوادهاش دایم منو تحقیر میکردن و به شوهرم میگفتن زنت ناقصه و ننگه برای ما. اینقدر کوچکم کردن تا شوهرم دلش رو زد و از من رضایت گرفت تا زن بگیره ولی شرط هووم طلاق من بود و شوهرم بیچون و چرا قبول کرد، جایی رو نداشتم برم و به خاطر ترحم هووم تو همون خونه مثل یه خدمتکار کار میکردم تا اینکه هووم حامله شد و به خاطرش جشن بزرگی گرفتن؛ اونشب تو اتاق موندم و فقط گریه میکردم که یهو در باز شد و شوهرم اومد داخل، سریع صورتمو پشوندم تا اشکامو نبینه و گفتم:
- از اینجا برو، همه اومدن بابا شدنت رو تبریک بگن.
انگار حالش خوب نبود و با ناراحتی سر کمدم رفت و چادرم رو به سمتم گرفت و گفت:
- بپوش میریم محضر، نمیتونم دوری از تو رو تحمل کنم... بیقرارتم نیلدا.
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44