eitaa logo
کارتون انیمیشن 💕
117.2هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
19.8هزار ویدیو
14 فایل
••🧿 ﷽ 🧿•• ⤿ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈̸𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝖬𝗒 𝖼𝗁𝖺𝗇᷍𝗇𝖾𝗅🧙🏻‍♀💓꒱ •🍒𝐂𝐫 : #AliR معدنِ انیمیشـن‌های خفن و باحال🥺🦕𓂃 𝐂𝐫𝐞𝐚𝐭𝐨𝐫: @RealAliRamezani . جهت رزرو تبلیغات : https://eitaa.com/joinchat/148570357C8d31b2f8d4 . کانون تبلیغاتی اوج : @Ads_Oj
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات
تیم خانم عباسی تو آموزش قنادی و آشپزی سنگ تموم گذاشتن واقعا. پیشنهاد میکنم عضو بشید و از مطالب خوبشون استفاده کنید👇 https://eitaa.com/joinchat/2345533490C6813d32e61 یادگیری شیرینی پزی و آشپزی نیازه هر خانم خانه دار و حتی شاغلیه☺️
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونه یعنی جایی که مامانم باشه🥲🏠‌‌‌‌ 🎥نام ⁝ پونیو 🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکمی باهم بره ناقلا ببینیم؟😌🤍:>>‌‌‌‌ 🎥نام ⁝ بره‌ناقلا 🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
قطع سریع سکسکه باتکرار این کلمات😳😳 جل الخالق 😨تاحالا نشنیده بودم. مشاهده کلمات و فیلمش👉
چیکار کنی که دانه ذرت تا اخر بازبشه⁉️🧐 مشاهده روشش👉
840.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام ساندوووچ😂🎙️‌‌‌‌ 🎥نام ⁝ مهاجرت 🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه سوال بود چرا باید یه خرس از دختر بچه مراقبت کنه😮‍💨💘‌‌‌‌ 🎥نام ⁝ ماشاومیشا 🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
دختر بودم که بخاطر شغل همسرم تازه از روستا رفته بودم شهر،بخاطر دوستم مجبور شدم برگردم روستا... یکماه کنار دوستم توی روستا موندم..ولی همینکه برگشتم شهر و خونه ی‌خودم با چیزی که دیدم 👇😨 https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f ادامه فیلم کانال روزمرگی شکوه جنوبی👆
همه فامیل میگفتند مگه میشه آدم یه شبه خونشو بفروشه😳..ولی اونا نمی‌دونستند پشت فروش خونمون چه رازیه رازی که نباید برملا میشد..👇 https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز قوی بودم🥺💔‌‌‌‌! 🎥نام ⁝ ماشین‌ها 🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سروان عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری داده اند🥲🤲🏻‌‌‌‌ 🎥نام ⁝ بدسابقه‌ها 🔝 @Caarton | کانال کارتون ایتا 🍿
هدایت شده از گسترده امید
شوهرم عاشقم بود و قبل از ازدواج قسم خورد که براش مهم نیست من نازام و هیچ وقت بچه دار نمیشم اما بعد از ازدواجمون خانواده‌اش دایم منو تحقیر میکردن و به شوهرم میگفتن زنت ناقصه و ننگه برای ما. اینقدر کوچکم کردن تا شوهرم دلش رو زد و از من رضایت گرفت تا زن بگیره ولی شرط هووم طلاق من بود و شوهرم بی‌چون و چرا قبول کرد، جایی رو نداشتم برم و به خاطر ترحم هووم تو همون خونه مثل یه خدمتکار کار میکردم تا اینکه هووم حامله شد و به خاطرش جشن بزرگی گرفتن؛ اونشب تو اتاق موندم و فقط گریه میکردم که یهو در باز شد و شوهرم اومد داخل، سریع صورتمو پشوندم تا اشکامو نبینه و گفتم: - از اینجا برو، همه اومدن بابا شدنت رو تبریک بگن. انگار حالش خوب نبود و با ناراحتی سر کمدم رفت و چادرم رو به سمتم گرفت و گفت: - بپوش میریم محضر، نمی‌تونم دوری از تو رو تحمل کنم... بی‌قرارتم نیلدا. https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44