eitaa logo
" دلاࢪام ᴅᴇʟᴀʀᴀᴍ "
2.4هزار دنبال‌کننده
927 عکس
248 ویدیو
13 فایل
Live for ourselves not for showing that to others!😌🌗👀 'تنها‌خُداست‌کهِ‌می‌مانَد؛🕊️🍃 تبلیغـات🌾: @Tablighat_Deli گپمون‌: @Nashenas_Deli [دلــاࢪامــ]؟آرامــش‌دهنده‌ی‌قلب💗✨. تولـدمون:6مهر1402🎂 شایدمن: @Nazi27_f -----------------~-----------------
مشاهده در ایتا
دانلود
𝇁𝇃𝇂 واسه‌بهتر حفظ کردن درسامون چکار کنیم؟!🧇🌸 شاید حفظ کردن ده تا پاراگراف سنگین کار سختی باشه و ممکنه همشو با جاش یادتون بره🦋💕 - راهکاری کہ من پیش میکنم اینہ کہ اول از همہ یہ هایلایتر کوچولو بیارین و کلمات کلیدیو خط بکشید . 🍒💛 . - کلمات کلیدی ‌، کلماتین کہ اصل متن رو در بر میگیرن و بہ فرض مثال اگر برای تعریف یه چیزیه اگر تون کلمات نباشن تعریف شما غلطہ . 🐩💕 . و یا حتی شما با شنیدنشون کل متن یادت بیاد! @CafeYadgiry
" دلاࢪام ᴅᴇʟᴀʀᴀᴍ "
•{#قشاع🖤🤍}•• ‌#قلم_N #part_167 تک زنگ زد ب رادین که چن دیقه بعد صدای در اومد و وارد خونه شد.. استر
•{🖤🤍}•• ‌ باصدای هق هق آرام چشامو باز کردم که دیدم رادین سفت بغلش کرده؛) لبخند تلخی زدم .. _دیگه نبینم بترسی ..برای اون گوسفندهم دارم.. میدونم چکارش کنم! پیداش میکنم فلشو ...خب؟ نفس عمیقی کشیدم و سمت بالکن رفتم و نشستم توبالکن.. یادمه هروقت ازچیزی غمگین میشدم میومدم اینجا و خیره میشدم به پارک... حالم خوب میشد .. اما الان غم نداشتم... الان به این فکرمیکردم که رادین چقدر با حامد فرق داره! رادین پشت آرام وایمیستاد! حتی اگه مقصر باشه! اما یادم نمیاد تاحالا حامد ازم حمایت کنه! پشتم باشه! رادین محبت میکرد! اما حامد غد و مغروره! هیچوقت طعم داشتن برادر رو نچشیدم! فقط اسم برادر داشت! گاهی اوقات به آرام حسودیم میشد! چه موقعی که همسایه بودیم... چه الان که رفیقیم! حتی یادمه یه بار سرهمین موضوع با حامد بحثم شد! اما بازم تغییری نکرد! نه رفتارش.... نه طرز حرف زدنش! باصدای جیغ دختر بچه ۶ ساله به خودم اومدم... خورده بود زمین و فقط جیغ میزد.. بلند شدم و آروم از خونه زدم بیرون.. +الهی بگردم خاله چیشدی تو؟ دستای کوچولوشو گرفتم تو دستمو و از وسط کوچه آوردمش جلوی حیاط.. اشکاشو پاک کردم و لباساشو تکوندم.. آوردمش تو حیاط و آبی ب دست و صورتش زدم.. +گریه نکن خاله..ببینمت..!؟ مژه های بلندش صورتشو ناز و دلنشین کرده بود! نشستیم لب باغچه و شروع کردم ب ناز کردنش.. +گریه نکن خاله... الان مامانتو میگم بیاد.. چشمم خورد به موهای صاف و لختش! خیره شدم به موهاش... موهای مشکی رنگش! ...... +خیلی الاغی!اینجا جای قرار گذاشتنه؟ _چقدر غر میزنی بابا..بیا...بیا همینجا بشینیم کیف کنیم... حرصی نشستم روی نیمکت روبروی سرسره... + یکم آدم باش! بقیه یکم ارزش قائل میشن میبرن تو کافه ای جایی! منو آوردی تو پارک که برم تاب بازی کنم؟ خنده مردونه ای کرد و بلند شد ... چنددیقه بعد با دوتا بستنی قیفی تودستش نشست کنارم.. _بفرمایید بانو. +زهر مار.. من هنوز ناراحتم. لیسی به بستنیش زد و کلافه گفت: _باز چرا! +وقتی همین بستنی رو کوبوندم تو صورتت میفهمی چرا! چرا جواب تلفن منو نمیدی؟ التماس وار زل زد : _جون آرتین بیخیال شو..هردفه درمورد این موضوع بحث کردیم آخرشم ب نتیجه نرسیدیم!
•{🖤🤍}•• ‌ گازی به نون بستنی زدم و خیره شدم بهش.. +آرتین! دستمال بستنی شو انداخت سطل و با دقت نگام کرد؛ _جونم! +من نگرانم! چرا نمیفهمی؟ حداقل یه خبر از خودت بده به من! چهارروزه جواب تلفن منو ندادی! نه زنگی نه پیامی! _عزیزمن! خانوم من! بانو! چرا انقدر پیله میکنی؟ خودت که میدونی من شرایطم اینجوریه؟ پس چر.. # عمو آدامش میخلی ازم؟؟ با صدای دختر بچه دوتامون برگشتیم سمتش.. _قربونت برم من عموجون! بیا ببینم... دستشو گرفت و کشوند جلوی خودش.. موهای بلند و لخت مشکیش بدجور خوشگلش کرده بود! صورت کوچولو و بانمکش لبخندی رو لبم آورد.. آرتین بوسه ای به موهاش زد و گفت: _شما چقدر خوشگلی عموجون!واسمت چیه؟ # اسمم حلماشت...اگه میشه ازم آدامش بخل..مامانم ملیض شده! باید با پول براش آمپول بخرم که زود خوب بشه! آرتین بهم ریخت و دستی روی سرش کشید.. _خوب من آدامس خیلی دوست دارم! همشو میخرم باشه؟ خنده بچگونه ای کرد و چشماش برق زد: # واقعنی میگی عمووو؟ _اره... تراول های صدی از جیبش درآورد و دستش داد: _بیا عمو .. # اینکه خیلی زیاده! _ این؟ کجاش زیاده..تازه کمم هست...این آدامسا خیلی خوشمزست! بسته آدامس رو دست آرتین داد و با لحن مهربونی گفت: # مرشی عمو...خدافظ! خیره شدیم بهش و انقدر به دختر بچه نگاه کردیم تا از دیدمون محو شد... _من یه دختر مث همین میخام. +انشاالله خدا بهت بده . برگشت سمتم و باجدیت گفت: _جدی گفتم! یه دختر مومشکی و فسقلی! مث خودت لجباز و غرغرو و دلبر. مشکی رنگ عشقه نرگس... موهای صاف و مشکی واقعا برای یه دختر بچه زیباست:) کیفمو برداشتم و انداختم رو شونم. +تموم شد؟ تاثیر گذار بود! شرمنده اما اونی که تصمیم میگیره منم! من دیرم شده خدافظ... . با کشیده شدن دستم به خودم اومدم.. # الهی بگردم! چیشده مامان... بلند شدم و با صدای گرفته لب زدم؛ +خورده بود زمین.. داشت گریه میکرد...کوچه خلوت بود گفتم بیارمش داخل اتفاقی نیوفته! _خیلی ممنونم ازتون.لطف کردین واقعا..دوساعته دارم دنبالش میگردم که یه خانومی گفت شما کمکش کردین آوردینش تو حیاط.. سری تکون دادم که تشکر کرد و رفت...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
" دلاࢪام ᴅᴇʟᴀʀᴀᴍ "
•{#قشاع🖤🤍}•• ‌#قلم_N #part_169 گازی به نون بستنی زدم و خیره شدم بهش.. +آرتین! دستمال بستنی شو اندا
•{🖤🤍}•• ‌ بی حوصله از پله ها بالارفتم و خودمو انداختم توخونه... رادین و آرام منتظرم وایستاده بودن.. آرام: ن..نرگس ما م..میریم ... کاری نداری؟ +نه عزیزم برو...خدافظ.. بغلم کرد .. رادین تشکری کرد و رفتن.. درو بستم و رفتم تو اتاقم... گوشیمو برداشتم و شروع کردم ب نگاه کردن عکسامون! اون عکسه که داشتیم فلافل میخوردیم.. یا همونی که هلش داده بودم و افتاده بود تو جوب... بااخم دوربینو نگاه کرده بود که ازفرصت استفاده کرده بودم و سلفی گرفته بودم.. چقدر اینجا شاد بودم! اینجا منو دنبال کرد که گوشیم ازدستم افتاد و شکست... قهر کردم و بعد دوروز برام گوشی جدید خرید! عکسارو ورق میزدم .. چقدر نامرد بود... چقدر بدبخت بودم که زود دلمو باختم! زود بازیچه دستش شدم! زود اعتماد کردم! چقدر قول داده بود! حتی اسم بچه هامونم انتخاب کرده بودیم! بحثمون شده بود که بچه هامون، دوتا پسر یه دختر باشه...یا دوتا دختر یه پسر! عاشق دختر بود! هروقت از بچه حرف میزد دلش قنج میرفت! اینو از برق چشاش و علاقش ب بچه ها فهمیده بودم! میگفت دوسم داره ها.. اما نداشت.. اگه داشت یدفه غیب نمیشد! بی خبر نمیرفت! بالشتمو بغلم گرفتم و هق زدم.. دلم تنگ شده بود ! کاش دوباره میدیدمش! فقط یدفه! فقطم نگاش میکردم! سرزنش نمیکردم! سوالای تو مغزمو که گاهی اوقات جونمو میخوره ازش نمیپرسم! سرمو تکیه دادم ب تخت ک نفهمیدم کی خوابم برد...