عشق یعنی که خیابان به خیابان همه را رد کنی
ناگهان بر سر یک کوچه کمی مکث کنی. . .
یک نفر میگفت دیدی آخرش سرما گذشت
موسم گرما رسید و فصل سختیها گذشت
گفتم آری دیدم اما کاش می دیدی تو هم
بین سرد وگرم این دنیا چه ها برما گذشت
رک بگویم از همه رنجیدهام
از غریب و آشنا ترسیدهام
بی خیالِ سردی آغوشها
من به آغوش خودم چسبیده ام.
دَر جَهانی کِه پُر اَز هَمهَمِه یِ اَحمَق هاست تو فَقَط خیرِه بِمان بَر رَهِ خود هیچ مَگو! ... ️
نه خندانم نه گریانم نه از حالم خبر دارم.
گهی از دل، گهی از جان، گهی از هر دو بیزارم . . .
قَبل اَز اینکه دِل بِرَنجانی کَلامَت را بِسَنج
تیرِ رَفته بَرنمیگردد به آغوشِ کَمان