و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم ، به این امید نور کم سویی که در دور دستها میدرخشد .
خستهام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود دوستـش از نامـزدش دل بـرده . . .
مثل یک افسرِ تحقیقِ شرافتمندی که به پروندهی جرمِ پسرش برخورده . . .
بودن با کسانی که دوستشون داریم ، یه موهبت بزرگه . حتی اگه همهچیز عالی پیش نره . حتی اگه باهم بودنمون ، اونجوری که میخواستیم ، نشه . حتی اگه اون آدم از پیش ما بره .