الان فقط 41 صفحه از برادران هاثورن مونده، و من با صرف فکر کردن به تموم شدنِ همه ی اینا دلم میخواد قلبمو بالا بیارم.
واقعا مجموعهی مورد علاقمه، تاحالا هیچ وقت اینجوری کاراکترای یه کتاب یا فیلم یا.. رو حس نکرده بودم
من خودمو جای تک تک کارکترا گذاشتم، بهشون عشق ورزیدم و ازشون متنفر شدم، حرص خوردم، حسادت کردم، ترحم کردم، گریه کردم، قهقهه زدم،حتی عقلمو از دست دادم.
یه جاهایی حس میکردم عضوی از خانوادهی هاثورنم، که کاش بودم.
و الان؟ هیچ جوره نمیتونم باور کنم باید با همهی اینا، دنیای پولداری، اون مثلث عشقیِ همیشگی، ماجراهای در ظاهر مسخرهی برادرانهی پسرا، و اون حسی که موقعی خوندنِ تک به تکِ صفحه ها داشتم خداحافظی کنم:)
از همین حالا دلم واسه پسرا و ایوری و لیب و توبی و جیجی و ساوانا و آلیسا و اورن و برنفورد و آیزایا و روهان و آکیشا تننننگگ شده😭😭😭