و او جانور نیست، موجودی نرمخو و مهلکه است، مهربان و ترسو و ترسناک، و خودش نمیداند قادر به چه کار هاییست.
با اینکه از من متنفر است نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و مجذوبش نشوم؛ مسحور معصومیت ظاهری اش شد ام، حتی به قدرتی که ناخواسته در اختیار دارد، حسودی ام میشود. خیلی دلم میخواهد بخشی از دنیایش باشم. دلم میخواهد بدانم در ذهنش چه میگذرد.
آنچه را حس میکند حس کنم، چون بار سنگینی به نظر میرسد که باید به دوش بکشم و حالا جایی آن بیرون است.