هدایت شده از رمان های بی نهایت𓍯.ּ ֶָ֢
#part9
باران بند آمده بود، اما هوا همچنان سنگین و مرطوب بود. نور خورشیدِ صبحگاهی به سختی از میان ابرهای خاکستری خود را به زمین میرساند. آراد و رها، خسته و گرسنه، در گوشهای از شهر پناه گرفته بودند. چند روز از حادثه تلخ گذشته بود. منصور رفته بود و دفترچه، آن شیء مرموز، حالا تنها یادگار و بار سنگینی بود که بر دوش آراد سنگینی میکرد.
«هنوز نمیفهمم چرا منصور این کارو کرد.» رها با صدایی گرفته گفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. «اون آدم... یه جورایی دیوونه بود، ولی...»
آراد آهی کشید و دفترچه را از جیبش بیرون آورد. صفحات زرد شده و خطخوردگیهای ناخوانا. «شاید فکر میکرد این دفترچه کلید خوشبختیه. شاید فکر میکرد با داشتنش میتونه همه چیزو عوض کنه.»
«ولی ارزشش رو داشت؟» رها به آراد نگاه کرد. نگاهش پر از سوال بود. «ارزش جونشو داشت؟»
سکوت. آراد جوابی نداشت. او هم این سوال را از خودش پرسیده بود. آیا این دفترچه، این راز، ارزش این همه خون، این همه ترس، این همه از دست دادن را داشت؟
«باید بفهمیم تو این دفترچه چیه.» آراد بالاخره گفت و با انگشتانش روی جلد چرمی دفترچه کشید. «باید بفهمیم چرا اینقدر براشون مهمه. و باید بفهمیم سایه کیه و چه نقشهای داره.»
ناگهان، صدای قدمهایی نزدیک شد. آراد سریع دفترچه را در جیبش گذا
هدایت شده از رمان های بی نهایت𓍯.ּ ֶָ֢
دو پارت امروز+یک پارت سوپرایز🤎🤓
هدایت شده از ͜𝒷𝑒𝒶͡𝓊𝓉𝒾͝𝒻𝓊𝓁͜
983.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معدن دخترای چ/صی ادایی و پیکمی🤞🏻
این ویدیو رو میبینی؛هیچ چنلی تا به حال نذاشته و نمیزاره جز این چنل🙀🤏🏻
https://eitaa.com/joinchat/2979333639C40285e27a9
آماری که میزاریم👼🏻۳۳۰ تایی پرنسس👒
میدونم تا حالا عروسی هوومه رو کامل ندیدی ولی اینجا کاملش هست🐣💆🏻♀
https://eitaa.com/joinchat/2979333639C40285e27a9