هدایت شده از نفور « rman , kade »
پارت ۴۱ | خواستگاری
آراد رها را به همان کافه اولین قرارشان برد.
آراد: از روزی که قهوه رو روی پیراهنم ریختی، زندگی من عوض شد.
رها خندید.
آراد ادامه داد:
«میخوام از این به بعد، همه روزهای زندگیم رو کنارت باشم.»
جعبه را باز کرد.
«رها، با من ازدواج میکنی؟»
چشمان رها پر از اشک شد.
خجالت زده سرش را پایین انداخت و اشک هایش کم کم مثل قطره های بارون ریخت.
اراد:چیشد عروسکم؟ناراحت شدی
اراد عذرخواهی کرد
رها:نه،من جوابم مثبته فقط ...هق...هق گریه از روی خوشحالیه!
اراد: رها را جلوی جمع در اغوsh گرفت و گفت اخر نفهمیدم این دخترا چی تو دلشونه خیلی عجیبید کی از خوشحالی گریه میکنه
(هق: صدای گریه )