بُگذَر و بُگذار بُگذَرد چراکه دنیا محلِ گُذر است،
اگر رهایش نکنی، زمان از روی شما و روحـتان میگُذَرَد.
@Claccical
من میروم؛
و کلید این خانه دلگیر را
زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت
دلتنگ که شدی،آمدی نبودم؛نگرد!
باران هرگز شبیه آنچه بود به آسمان بر نمیگردد
@Claccical
مکانی تو ذهنم نمونده که نرفته باشم.
اما وقتی هر از گاهی چند بار برای خودم مجالی میذاشتم، میفهمیدم تنها مکانی که نرفته بودم، قسمتهایی بود که برای خودم قشنگ بودن.
برای من نه زیبایی اون مهم بود، نه هوایی که نفس میکشیدم.
برای من، بیاهمیتی مهم بود.
اهمیتی که در اطراف من به ذراتی از سکوت تبدیل شده بود.
@Claccical
زمستون بود، هوا سرد، داشتیم باهم قدم میزدیم، توی پیاده رو، کنار هم، زیر برف، دستم توی جیب کاپشنم بود، بهم نگاه کردی و گفتی دستام یخ کرده، نگاهت کردم، با یک لبخند و ارتباط چشمی ذهنم رو خوندی، دستت رو بین دستهام گرفتم، توی جیبم به اندازه گره محکم دستهامون جا بود.
اون لحظهی توی چشمام زل زدی ازم پرسیدی میتونم فراموشت کنم یا نه.
اون لحظه جوابی بهت ندادم و تو ازم دلخور شدی اما وقتی صبح روز بعدش باهم در حال خوردن چای بودیم یادته بهت چی گفتم؟!
داستان فراموشیِ تو مثل حل شدن قند توی لیوان چاییه؛ قند حل میشه،محو میشه.و دیده نمیشه ولی مزهی اون چای برای همیشه تغییرمیکنه؛
و تو اون لحظه لبخندی به شیرینی عسل تحویلم دادی.
از اون شب بود که فهمیدم هیچوقت نمیتونم فراموشت کنم.
@Claccical
سکوت من همان موسیقی بیکلامیست که تو با پیانوی چوبیات در کلیسای قلبم مینوازی؛کلیسایی که تنها خدایش تویی و من تنها بندهی تو!
@Claccical