زمستون بود، هوا سرد، داشتیم باهم قدم میزدیم، توی پیاده رو، کنار هم، زیر برف، دستم توی جیب کاپشنم بود، بهم نگاه کردی و گفتی دستام یخ کرده، نگاهت کردم، با یک لبخند و ارتباط چشمی ذهنم رو خوندی، دستت رو بین دستهام گرفتم، توی جیبم به اندازه گره محکم دستهامون جا بود.
اون لحظهی توی چشمام زل زدی ازم پرسیدی میتونم فراموشت کنم یا نه.
اون لحظه جوابی بهت ندادم و تو ازم دلخور شدی اما وقتی صبح روز بعدش باهم در حال خوردن چای بودیم یادته بهت چی گفتم؟!
داستان فراموشیِ تو مثل حل شدن قند توی لیوان چاییه؛ قند حل میشه،محو میشه.و دیده نمیشه ولی مزهی اون چای برای همیشه تغییرمیکنه؛
و تو اون لحظه لبخندی به شیرینی عسل تحویلم دادی.
از اون شب بود که فهمیدم هیچوقت نمیتونم فراموشت کنم.
@Claccical
سکوت من همان موسیقی بیکلامیست که تو با پیانوی چوبیات در کلیسای قلبم مینوازی؛کلیسایی که تنها خدایش تویی و من تنها بندهی تو!
@Claccical