"چه جالب است؛ ناز را می کشیم، انتظار را می کشیم، فریاد را می کشیم، و درد را می کشیم! ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم از هر آنچه که آزارمان می دهد...!
#جرعه_ای_از_کتاب
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
خالق خزان را می ستایم که به یادم آورد
روزی هم زمان خزان من است و پایان دنیایم...:)
مسیری سخت را در تـاریکی پیموندم از راه به بیراه، از بیراهه به راه اصلی برای من که حتـی لمـس هوای اطراف برایم وحشتناک شده بود ترس عجیبی در من رخنـه کرده بود.
از خودِ ترس؛ ترسوتر شده بودم.