مسیری سخت را در تـاریکی پیموندم از راه به بیراه، از بیراهه به راه اصلی برای من که حتـی لمـس هوای اطراف برایم وحشتناک شده بود ترس عجیبی در من رخنـه کرده بود.
از خودِ ترس؛ ترسوتر شده بودم.
کاشکی یه وقتایی که از همه چی خسته شدیم و داریم از بغض میترکیم ،
یکی بود مث مولانا بهمون میگف :
من آنِ تو ، تو آنِ من ، چرا غمگین و پر دردی ؟ (:
دیدی یه وقتایی هی حرف میزنی با یه نفر
هی پشت هم حرف میزنی و دردتو میگی
یهو به خودت میای میگی اصن چرا اینارو
دارم به این میگم من؟
و بغض میکنی چون میدونی جوابشو
چون میدونی چقدر تنهایی
چقدر تنها... ؛)
گفت:
یه چیزی بگو یادم بمونه!
گفتم؛ تو باید بلد باشی،
حتی وقتی نور نیست،
خودت خورشید خودت بشی و بتابی. . .
ولی دنیا هنوز قشنگی هاش رو داره مثلا وقتی که میبینی یکی واقعا دوستت داره .