گاهی وقتها همینجوری که رادیو رو روشن میکنم و اطرافم رو پر میکنم از روزنامههای قدیمی و کهنهای که بوی کاه میدن،ساعت ها به انعکاس غیرواضح خودم تو فنجون قهوهی سرد شدهم نگاه میکنم،دلیل این همه صبوری و سکوتی که تو تکتک لحظات زندگیم به خرج دادم چیه؟! دلیل این همه دردی که تیغهی بیرحمش رو گستاخانه به روی روح و جسمم میکشه چیه؟!..
@Claccical
پا به دنیای شبَم گذاشتهم،گرگی در حاشیهی تخیلاتم زوزه میکشد و با باد سرد زمستان همسو میشود، جغدی در انتهای مغزم خیره نگاهَم میکند و درونم را از نگاهِ تیزش میلرزاند،سکوتِ درونم تبدیل به نعرهی وحشتناک میشود و لایهلایهیصبوریام را از هم میشکند،اشکهای نریختهم مثل خون از لبَم سر ریز میکند.
به قلب بیقرار و آشفتهی خود خندیدم، مرگ برایم آغوش آزادی باز کرده بود..وقتش رسیده بود که خودم را رها کنم.
@Claccical