پا به دنیای شبَم گذاشتهم،گرگی در حاشیهی تخیلاتم زوزه میکشد و با باد سرد زمستان همسو میشود، جغدی در انتهای مغزم خیره نگاهَم میکند و درونم را از نگاهِ تیزش میلرزاند،سکوتِ درونم تبدیل به نعرهی وحشتناک میشود و لایهلایهیصبوریام را از هم میشکند،اشکهای نریختهم مثل خون از لبَم سر ریز میکند.
به قلب بیقرار و آشفتهی خود خندیدم، مرگ برایم آغوش آزادی باز کرده بود..وقتش رسیده بود که خودم را رها کنم.
@Claccical