آه، روح رفتهی رودخانه
روح سوختهی چراغ
روح عاشق من
که در تاریکی از من بیرون آمدهای
و ساعتهاست کنار پنجره نشستهای
بر تخت دراز بکش!
سینهات را بشکاف؛ بگذار این چند روز مانده را
من در تو پنهان شوم.
نه ریشهی ماندن داریم، نه پای رفتن.
ایستادهایم بلاتکلیف، خسته، غمانگیز.
_ احساس غریبی داشت، انگار روحش پژمرده و تاریک شده بود. چیزی فراتر از غمگین بودن.
گُلِ محمدیِ من
مَپرس حالِ مرا؛
به غم دُچار چنانم
که غم دُچارِ من است . .
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون