نه ریشهی ماندن داریم، نه پای رفتن.
ایستادهایم بلاتکلیف، خسته، غمانگیز.
_ احساس غریبی داشت، انگار روحش پژمرده و تاریک شده بود. چیزی فراتر از غمگین بودن.
گُلِ محمدیِ من
مَپرس حالِ مرا؛
به غم دُچار چنانم
که غم دُچارِ من است . .
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون