برایم نامه بنویس.
چون من مانند بقیه نیستم، دردهایم را به زبان نمیاورم، بر روی کاغذ میریزمشان.
پس توهم برایم حرف هایت را روی کاغذی کهنه و قدیمی بریز.
من نامه هایت را میبوسم.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی تماشایِ تو
دل ندارد ذوقِ
گفتگویی ..! :)
مینویسم؛ مینویسم از تلاطم روح میان کالبد چون قفسش.
مینویسم از خلوتنشینی دل با حضور انبوه غم بر دوشش.
مینویسم از دستهای گره خورده به هم، بدون حضور او:)
واژهها محکوم به گفتارند، وقتی لبها برای حرف زدن نمیتوانند به کوشش دربیایند.
ذهنها محکومند به وهم ساختن از آغوش، وقتی که اطرافشان پر از دشمنانی با نقاب دوست شدهست.
چشمها محکومند به نگاه، وقتی که فاصلهها مانع میشود تا او را بنگری!
ما همه محکومیم؛ به نشدنها، به دورادور عشق ورزیدنها، به در آغوش نکشیدنها، به از دست دادنها و به در دست نداشتن دست های او
ما محکومیم به اینها ولی روحهایمان پذیرای اینچنان شکستهای پیدرپی نیستند. روحهایمان نمیپذیرند؛ نمیتوانند که بپذیرند. آنها با اینکه در تنگنای جان قرار گرفتند، اما آزادند.
رنج میکشند، تحمل میکنند، رشد میکنند، تکامل پیدا میکنند و در آخر، شاعر میشوند.
کلمات را در آغوش میکشند و جان میدهند از جنس درد و دوری و رنج.
کاغذ، مهمانی میدهد و آغوش گرمش را برای واژهها باز میکند. همه را گرد هم میآورد و اجازه میدهد ناگفتههای دل را گواهی دهند.
دستان شاعر به نمایندگی از دل، سخن میگویند.
شاید اینگونه که:
روزها با فکر او دیوانهام، شب بیشتر
هر دو دلتنگ همیم، اما من اغلب بیشتر:)!
شاید هم اینطور بنویسند:
بدان اولا که دوستت دارم بسیار
ثانیا هرچه رخ داد بینمان اولا را به فراموشی نسپار
دستان شاعر: گاهی از عشق و علاقهٔ جاودانه میگویند و گاهی از مرز کوتاه بین عشق و نفرت.
گاهی از غم میگویند و گاهیهم شادی را وصف میکنند...
ولی واژهها جان میگذارند برای سخن گفتنها اما ناتوانند. هنوز کم و ناچیزند. درد با واژهها، درک شدنیست اما لمس شدنی، نه...
و قسم به حقارت دوری که نگذاشت آنان که متقابل بهم عشق میورزند کنارهم باشند
و قسم به حقارت شادی های محض! که مهمان قلبهای اهالی زمین نشدند.
و قسم به حقارت واژهها! که شاید در لا به لای غزل ها او بفهمد چقدر دوستش دارم...
-دست نویسیدربندهایبنفش!
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عُمــــری ،
هر شب در رهگــذارت ؛
ماندهام چشم انتظــارت...
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
>>>>♡
در انتظارش ماندیم
دل دادیم تا صدایش نوازشمان کند
ندانست که در انتضارش هستیم.
اینجا چه دنیایی بود که مردگان در میان زندگان پرسه می زدند ؟! . . .