کیستی؟!..
که استخوانهای تنم را میتراشی و درد نثارِ جانَم میکنی،از لال بودن زبانم سو استفاده میکنی و چاقوی بیشتر میزنی، اسیدی به تلخیِ زهر درونَم میریزی و با میخِ افکارت بر سرم میکوبی، گر تحمل کنم این جسم را؟!
روحِ مریضَم را کجا آزاد میکنی؟!
@Claccical
میروم، با هر دقیقهای که از دست میدهیم، به سمت مرگ قدم میزنیم.
قدم زدن در دنیایی که علیه ما شده بود، کار راحتی نبود.
@Claccical
از تمام دنیا قلبی حساس به او رسیده بود که
می تواند بوی موسیقی ﻫا را حس کند،
صدای شخصیت ﻫای کتاب ﻫا را تشخیص دﻫد،
غم نهفته در کلمات را لمس کند،آثار ﻫنری را بفهمد
و صحنه ﻫایی از فیلم ﻫا را جزو خاطرات خود بشمارد...
@Claccical