هدایت شده از ‹ گرافاتِ شوریده ›
بارون که میزنه ،
دلم میخواد برم کف زمین دراز بکشم ،
چشمامو ببندم و برای لحظاتی بمیرم ؛ شایدم
برای همیشه ، نمیدونم .
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
دستی روی اسم کتاب خاک خورده کشید. نفسش رو با آه بیرون فرستاد و اسم کتاب رو آروم پیش خودش زمزمه کرد.
- گمشدهی عزیزم...
لبخند تلخی گوشهی لبش نشست و کتاب رو دوباره سرجاش، درست توی ردیف سوم کتابخونه برگردوند.
مدتها از نوشتن و چاپ اون کتاب گذشته بود ولی بعد از چاپ شدن چند نسخه اول، دیگه هیچکس نویسندهی اون کتاب رو ندید و ازش هیچ خبری نداشت.
این موضوع نگران کننده بود، ولی هیچکس کاری از دستش بر نمیومد.
قهوهی داغ و تلخش رو مزهمزه کرد و به کتابخونهی چوبی رو به روش خیره شد که نگاهش رفتهرفته، سمت گوشه ترین قسمت کتابخونه رفت.
رز آبی خشک شده.
تنها چیزی که نویسندهی کتاب گمشده از خودش باقی گذاشته بود، همون یه شاخه رز آبی روی تکتک نوشتههاش بود.
- نوشتههایآبیمن
خاطراتی هستند که در نبودشان وضعیتم به مراتب بهتر است.
چیزهایی که همان بهتر تا ابد گم و گور شوند و از دست بروند !
به زبان ساده تری :
در گلو میشکند نالهام از رقت دل
قصهها هست ولی طاقت ابرازم نیست.
حافظه و درد همراه هماند
نمیتوان درد را کشت، بدون آنکه حافظه را له نکرد.
نوشتههایآبیمن