خاطراتی هستند که در نبودشان وضعیتم به مراتب بهتر است.
چیزهایی که همان بهتر تا ابد گم و گور شوند و از دست بروند !
به زبان ساده تری :
در گلو میشکند نالهام از رقت دل
قصهها هست ولی طاقت ابرازم نیست.
حافظه و درد همراه هماند
نمیتوان درد را کشت، بدون آنکه حافظه را له نکرد.
نوشتههایآبیمن
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
قهوه…
با شنیدن اسمش، تلخیِ مزهاش بیاختیار زیر زبانم مینشیند؛
اما دلنشین است، مگر نه؟ درست مثل تو.
تو شبیه قهوهای؛
با همهی تلخیات، شبها را میشود کنارت بیدار ماند،
انرژی گرفت، جان گرفت،
و به کارهای ناتمام رسید.
حضورت آنقدر پررنگ است
که حتی بعد از رفتنت هم
قلبم تند میزند؛
بیقرار، بیامان…
انگار رگهایم پر از کافئینِ نام توست.
و بعدش عوارض شروع میشود…
عوارضی از جنس دلتنگی،
از جنس بغضهای نرسیده،
از جنس نبودنت کنارم؛
درست مثل همین حالا… مگر نه؟
میگویند قهوه اعتیاد میآورد؛
من اما پیش از آنکه بفهمم،
به تلخیِ دوستداشتنت معتاد شدم.
امروز، مثل دیروز،
مثل همهی روزهای قبل از آن.
میدانم
روزی میرسد که نبودنت
لرزشِ دستهایم باشد،
تپشِ بیدلیل قلبم،
سکوتِ کشدارِ شبهایم.
و با اینهمه
باز هم فنجانت را انتخاب میکنم؛
باز هم جرعهجرعه
تلخیات را مینوشم،
چون بعضی تلخیها
آنقدر عمیقاند
که بدونشان
زندگی بیمزه میشود…
نوشتههایآبیمنازتهفنجان
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
حافظه و درد همراه هماند
نمیتوان درد را کشت، بدون آنکه حافظه را له نکرد.