از اَبری به نامِ «وطن» چیزهای زیادی باید ببارد،
ولی روی سرِ ما فقط غم بارید.
همه آنچه بر تو گذشت، فقط خاطره نشد؛
نگاهت را عوض کرد
فَهمَت را عمیق تر کرد و از تو
انسان کامل تری ساخت.
انسان در یک روز از یک فرد جدا نمیشود؛
کمکم از عادتهایش، از انتظاراتش، از صدایش و از آیندهای که با او تصور کرده بود جدا میشود.
و من دلم میخواهد یک روز، وقتی به تمام راهی که آمدهام نگاه میکنم، ببینم بیشترِ خاطراتم رنگ آفتابگردان داشتهاند؛
زرد، گرم و روشن؛
مثل روزهایی که زندگی، برای چند لحظه ی کوتاه، دستم را گرفت و گفت:
«ببین، هنوز هم چیزهای زیبایی برای ماندن هست.»