بیصدا دوستت میدارم.. علاقههای پرهیاهو جدایی در بردارد و من میخواهم همیشه در کنارم بمانی، بیآنکه بدانی..!
هدایت شده از 𝖨 𝖶𝖺𝗌 𝖧𝖾𝗋𝖾 . .
وهم؛ ولی من مطمئنم تو اونجا بودی، به زیبایی اولین برف سال، شفق های قطبی و تجربه پیدا کردن یه شبدر چهار برگ، به دلنشینی بوی قهوه اول صبح، باد شمالی و رطوبت چمنزار، بوته های تمشک و زیر گوش پیچیدن زمزمه یه ملودی آشنا.
تو اون جا بودی؛ تنم هنوز از لمس دست هات می سوزه و لباس ها و خون غم گرفتهم، از عطر تو و آغوش های از دست رفته و بوسه های نزدهمون آکندهن.
هنوز هستی؛ شاید بهشکل زخم دیوانگی که طاعون میشه، تمام وجودم رو دربر می گیره وعصاره روحم رو می مکه.
تو اون جایی و من منتظر مرگیم که شاید تنها واقعیت زندگیم به شمار بره.
-هان جیسونگ، لایتهاوس-
دلقکافسردهشهرقلبها🫀
گاهی اوقات با خود میگویم که چه زیبا در افسانهها یا کتابها راجع به عشق حرف میزنند و داستانهای ع
گفتم برایم مهم نیست اما دیگر هیچ چیز مانند قبل برایم معنی نشد. من به نوشتن روی بردم. به حک کردن تمام احساساتم درون یک دفتر عادت کردم. دیگر وقتی دلم میگرفت با او حرف نزدم و به جایش نقاشی کشیدم. زیاد به او پیام ندادم. من الان دارم بدون او و حضور گرمش که برایم ضروریترین چیز بود زندگی میکنم و فکر کنم دارم دوام میآورم اما خب قسمت بزرگی از روحم که قابل انکار کردن هم نیست دیگر پیش خودم نیست.
_اوفِلیا