دلقکافسردهشهرقلبها🫀
گاهی اوقات با خود میگویم که چه زیبا در افسانهها یا کتابها راجع به عشق حرف میزنند و داستانهای ع
گفتم برایم مهم نیست اما دیگر هیچ چیز مانند قبل برایم معنی نشد. من به نوشتن روی بردم. به حک کردن تمام احساساتم درون یک دفتر عادت کردم. دیگر وقتی دلم میگرفت با او حرف نزدم و به جایش نقاشی کشیدم. زیاد به او پیام ندادم. من الان دارم بدون او و حضور گرمش که برایم ضروریترین چیز بود زندگی میکنم و فکر کنم دارم دوام میآورم اما خب قسمت بزرگی از روحم که قابل انکار کردن هم نیست دیگر پیش خودم نیست.
_اوفِلیا
برایم فرقی ندارد که دیگر مال من نیستی درست مثل همیشه که مال من نبودی اما من درست مثل همیشه دوستت خواهم داشت.
لبخندی که هنگام دیدن تو به لب دارم، تنها تبسم واقعیم در طول زندگیست!.
ی افسانه ژاپنی هست که میگه:
وقتی قلبت انقدری شکسته که دیگه لبهات نمیتونن برا توصیفش باز بشن، این گریهست که از راه چشمات نجاتت میده ..