با تو میخواستم به جاهای دوری سفر کنم به شهرهایی که نرفته ام به دریاهای نپیموده ام به دشت هایی که ندیده ام ولی حالا در اتاقم نشسته ام و شعر مینویسم و آنقدر سنگین شده ام که هیچ قطاری نمیتواند اندوهم را جابهجا کند.
سایهی غم چنان سنگین بود که نمیدانستند برای کدام بخش ایران گریه کنند. به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و روز و روزگار ما چطور مُرد و پیکر رویاباختهی ما در کدام درّه یا پستو پرت شد، رها شد، لگد شد.
نمیدانم تا کدامین طلوع خواهم بود و درکدامین غروب خواهم رفت ولی این را می دانم تا آخرین لحظه به یادت خواهم موند ، تا آخرین نفس برایت خواهمبود.
ناوگانهای عظیمی از انواع مشکلات روانی به سمتم در حرکته. خواهیم دید با زندگیم چه میشود.
وقتی خدا میخواست تورا بسازد چه حال خوشی داشت، چه حوصله ای، این موها اینچشم ها خودت میفهمی؟من همه اینهارا دوست دارم.
چشمهایت را میبوسم؛ میدانم هیچکس هیچگاه در هیچ لحظه ای از آفرینش آنچه را که من در گرگ و میش نگاه تو دیدم نخواهد دید.