﷽
شرایط زندگی بحرانی ست .
لحظه ها هر کدام به مشکلات گره خورده اند.
هوا طوفانی و کثیف است!
برف نمیبارد...ولی اگر وصف حالی از شهرِ درونم بدهم؛
آسمان شیشه های تیز و کوچک و بزرگ را به جای قطره های باران می باراند روی سرم.
دانه به دانه آن هارا جمع میکنم تا مبادا پاهایم را پاره کنند!
روی سرم خونی ست و کف دستم امید میرقصد،!
احوالات مانند کیسه های زباله ای هستند که شیشه های باریده شده را در آن میریزم...
گاهی آنقدر نازک اند که شیشه ها آن هارا پاره میکنند!!.
کمتر پلاستیکی پیدا میشود که زخیم باشد؛تا شیشه ها پاره و پوره اش نکنند...
برف...نه! ببخشید.. شیشه ها می بارد و بی صدا سر و مغز و رگ مرا شرعه شرعه و بی رحمانه خونین کرده است.
دل،وابستگی هایش را در پلاستیک های زخیم نمیگذارد.
شهرم خراب است،دودی ست،من در شهر خودم جایی برای سکنای خودم پیدا نمیکنم؛
لبپرمان کردند در برهوتِ هوای خویش.
#خودمنوشت
-فاطمهمکی-
۱۴۰۲/۳/۲۱
https://eitaa.com/Conductive_without_electricity
من صدای باد کولرم .
من رو وقتی همه جا ساکته چشاتو بستی و کولر روشنه میتونی بشنوی، من، منم .
صدای خنثی و راکت باده کولر .
چشاتو ببند و بهش گوش بده،میشنوی؟!خیلی راکته
-هیچی-
دقیقا صدای هیچیه
من احساس مرگم، من خوده مرگم،صدای روتین کولر که یه تایمی خفه میشه و دوباره وقتی تابستون میشه روشن میشه و این معرکه نیست ؟!
من احساس مرگم، احساس مرگی که اگه بخوای فیزیکشو ببینی بهت میگم چشاتو ببند به صدای خنثی ی کولر خونت گوش کن
و این منم تا وقتی که اون کولر بسوزه،برای همیشه .
#خودمنوشت
_فاطمهمکی_
۱۴۰۲-۳-۳۱
https://eitaa.com/Conductive_without_electricity
نهالِ بی نشانِ من، تو در کدام راه قدم بر میداری؟
هم اکنون که ماه هنوز در آسمان است و من در زمین به دنبال او میگردم ،.
-فاطمه مکى-
بگرد،
دورش بگرد،
دور سیاره ی زحل میان مردمک چشمش ،
دور تار و پود موهای لختش،
دور مژه هایی که از کهکشان چشمانش محافظت میکنند !
به دورشان بگرد، تا قبل از آن که دیر شود.
-فاطمهٖ مکی-
مهربانم،
در آن سرزمین عشقی متولد خواهد شد، که ثمره ی آن ، روزی نجات خواهد داد مردمانش را!
بجنگ برای زیستن، بجنگ برای خندیدن .
-فاطمهٖ مکی-