_بعد چی گفت؟
+گفت قد غمای همه عالم اشک دارم ..
_گریه میکرد خان دایی؟ یا ازینایی بود که میریخت تو خودش و صاف کرده بود روح خودشو؟
+چی بگم والا یه وقتایی فکر میکنم اصلا چیزی ازش باقی نمونده که بخواد غصه بخوره ..
_چکار میکنه پس؟!
+هنوز زندست .
-فاطمهٖمکی-
آجر هایمان این روزها عجیب پوک است !
آجر هایی پوچ برمیداریم برای ساخت دیواری ضعیف ،
هدف بندگی معبود بود و ما بندگیِ دیگر بندگان کردیم...
مدتیست فکر هایم مرا به دنیایی جز این دنیا میکشاند ، گویی فاصله ی مان تا این دنیا بسیار است ..
در آن سیر میکنیم و در آن نیستیم !
این دیگر چه دم و بازدمی ست؟!
به سراغ دنیا اگر میایی، با نوشیدن بندگی بیا ..
آجر های معبود بچین و به او تکیه کن .
-فاطمهمکی-