خیلی دلم میخواد از ایده هام برای ارتباط برقرار کردن با اون استفاده کنم ولی مغزم میگه که اون نخواد چی و اضافی باشی چی
قلبم واقعا شکسته، بسیار زیاد ترسو شدم از اعتماد کردن به آدمها، حرفارو نمیتونم باور کنم و انگار دارم خشک میشم. مثل یه گل توی گلدون، خیلی تقلا کردم که برگردم سمت نور یا تو بیآبی دووم بیارم ولی انگار یکی یه چی ریخت پای گلدونم.
یک شب هم نبود افسرده میشدم ولی الان ۱ شب ۱ شب ها به ازای هر شب میان روهم فرا افسردگی تشکیل میدن